با نزدیک شدن تابستون و به تبعش تعطیلات وبلند شدن روزها و اینکه روز از شب بلند تر شده و اینا، بازیهای وبلاگی هم خیلی بازار گرمی داره و همه سعی میکنن یه بازی راه بندازن و دوست و اشنا رو دعوت کنن و دور هم بشینن و تفریح کنن و این خیلی بهتر از اینه که سر ظهر که مردم میخوان استراحت کنن برن تو کوچه و توپ بازی و در و دیوار و شیشه ی همسایه و هزار و یه جور مزاحمت دیگه.
اما غرض از این مقدمه اینکه دوست خوبم خاطره خانم، که یه دختر خیلی شیرین زبون به اسم عسل داره، به یه بازی دعوت شده بود واز اونجایی که من اصولا ادمی هستم که خیلی علاقه ی شدیدی به بستن دستمال به سری که درد نمیکنه دارم، اونقدر رفتم و اومدم که ایشون یه فکرایی کرد و تصور کرد که من واسه اینکه دعوتم کنه میرم بهش سر میزنم وبه همین خاطر لطف کردن ومن رو هم به این بازی دعوت کردن، در صورتیکه من اگر به وبلاگ ایشون سر میزنم فقط به خاطر گل روی خودشونه، واگر هم احیانا چیزی گفتم از سر جوونی بوده ولا غیر. به هر حال بازی به این صورت هستش که چهار تا ارزوی محالی رو که دارم باید بنویسم فارغ از اینکه واقعا ارزوهای محال من، به حال خودم سودی نداشت، به چه درد یکی دیگه ممکنه بخوره، خدا و خاطره بهتر میدونن. به هر حال، ارزو های محال خودم رو مینویسم، اما قبلش باید بگم که این توقع اشتباهیه که ارزوهای واقعیم رو بنویسم البته اینها هم واقعا ارزو هستن، و واقعا محالن و میدونم که خیلی مبهم بود این جمله ای که گفتم، بعد هم اینکه ترتیبشون هیچ ربطی به اهمیتشون نداره.
1-یکی از ارزوهای محالم اینه که ما مردم، یه مقداری از تخصص های خیلی زیادمون رو فراموش کنیم و خودمون رو محق ندونیم که در هر زمینه ای نظرات کارشناسی ارائه بدیم.
2- ارزو دارم که می تونستم بدون محدودیت در زمان و مکانحرکت کنم. فکرشو بکن، خیلی عالی میشد ها! یعنی الان، اینجام، یه لحظه بعد اون سر دنیا.
3-ارزو دارم –این ارزو رو خیلی دارم– یه روز برم موجودی حسابم رو بگیرم، ببینم خدا معادل ریالی ی(به نرخ دلار همون روز که ارزوم بر اورده میشه) 15 میلیارد دلار رو به حسابم ریخته. البته در این زمینه خیلی با خدا صحبت کردم و قرار شده یه کارایی بکنه.
4- این ارزو از بچگی باهامه که یه جادوگر باشم، نه از این جادوگر در پیتها مثل هری پاتر و ولدمورت و اینا، یه جادوگر درست حسابی.
5- خدا یه چند وقتی بره تعطیلات و من خدا بشم. چه دماری از ملت در بیارم!
6- مثل مایکل مان یه فیلم بسازم که ال پاچینو و رابرت دنیرو بازیگراش باشن.
7-این خاطره و دوستای دیگه ای که همه ش میخوان بازی راه بندازن، دست از بازیگوشی بردارن.
برخلاف چیزی که فکر میکردم،و اونم این بود که ادم کامروایی هستم!، اما میبینم هرچی که ارزو میکنم بازم ارزوم میاد و الان خیلی ارزوی دیگه دارم که حوصله ندارم بنویسم، و امیدوارم خدا یه چند تاییش رو براورده کنه که ناکام از دنیا نرم یه وقت زبونم لال. البته حالا که خدا میخواد زحمت براورده کردن ارزوها رو به خودش بده، ممنون میشم اگر ارزوهای شماره ۲و ۳و ۴رو زحمتشون رو بکشه، ممنونش میشم.
دست بجنبونید بریم ارزوهای محال حسن شیرعلی رو سریع بخونیم که تو این نود سالی که من میشناسمش و عکسش رو میبینم هی، اولین دفعه س که همچین ناپرهیزی ای میکنه و معلوم نیست که دیگه همچین اتفاقی بیفته.
دوست بسیار گرامی سر کار خلوت من هم واقعا لطف کردن و دعوت من رو اجابت کردن و ارزوهای محال خودشون رو نوشتن. البته الان که من دارم اینها رو مینویسم هنوز ارزوهای محالشون رو نخوندم، ولی مطمئنم که واقعا خوندنی اند.

