… و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند
پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
پشت سر خستگي تاريخ است
پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد…
سهراب سپهری
*********************
فکر نمیکردم بتونم پیداشون کنم. هیچ کس فکر نمیکرد بتونیم پیداشون کنیم، واسه همین هم کسی چندان میلی نداشت که تو اون گرما ـساعت دوازده بود و افتاب تو مغزمون، دقیقا وسط اسمون و نصف ما هم میگرنی ـ از ماشین پیاده بشه و تو اون خرابه ها، دنبالشون بگرده.البته من که ندیده بودمشون و هیچ خاطره و احساسی نسبت بهشون نداشتم، فکر کنم بیشتر یه جور کنجکاوی بود. راه ماشین رو نبود و مجبور شدیم ماشینها رو دویست سیصد متر دورتر پارک کنیم. اول از همه من رفتم و بقیه هم دنبال من راه افتادن. تقسیم شدیم و هر کسی یه طرفی رو میگشت. من هم دورترین نقطه رو انتخاب کردم. خیلی ها اونجا بودن اما هیچ کدومشون اونی نبود که من دنبالش میگشتم. گرما بدجوری کلافم کرده بود، یه سنگ رو نشون کردم که تا اونجا رو بگردم و اگر نتونستم پیداشون کنم برگردم. تو همین فکرها بودم که یه چیز اشنا به چشمم خورد. رفتم جلوتر و قشنگ نگاه کردم. اسم و سال وفاتشون روی دوتا قبر کنار هم نوشته شده بود.البته نسبت به بقیه سنگ قبرها که قدمت بعضیهاشون حتی به سال ۱۳۲۴هم میرسید جدیدتر بودن.همینطور که بالای قبرها ایستاده بودم بقیه هم رسیدن. به غیر از سه نفر، کسی هیچ کدومشون رو ندیده بود. یکی گفت" اقا جون چهار سال زودتر مرده" اون یکی گفت" خدا بیامرزدشون".
********************
امسال عید، تجربه ی خیلی مهیجی داشتم که تا چند روز فکرم رو درگیر خودش کرده بود . رفتم یه قسمتی از گذشته ام رو پیدا کردم. البته اونقدر ها مربوط به گذشته های خیلی دور نمیشه، ولی به هر حال گذشته س، و گذشته چیزیه که من همیشه دنبالشم. حس خیلی عجیبی داشتم.شاید تعریفهایی که در مورد ابادی ی اون شهر شنیده بودم و وضعیتی که من ازش دیدم باعث شده بود همچین احساسی داشته باشم.شهر نسبتا بزرگی که، در کمتر از سی سال ویران شده بطوریکه شاید تخت جمشید در مقابلش اباد تر به نظر میرسه. خیابونهایی که هنوز سنگفرش پیاده روهاش رو میشد دید. بازار، حمام، مسجد، مدرسه، که هرجا تاریخ تاسیس دیدم، مربوط به قبل از سال 1340 میشد.حداقل چهل و هفت سال پیش، و جالبتر از همه تبلیغ(( پپسی کولا)) روی دیوار مدرسه بود که بعد از این همه سال هنوز رنگ و جلای خودش رو حفظ کرده بود. دره ای که میگفتن زمانی پر از باغ و درخت و بوده، استخر، سینما، خیلی جالب بود. میگشتم و زمزمه میکردم (( پشت سر باد نمیاید...))، هرچند واقعیت چیزدیگه ای بود.اینکه هرچند ((پشت سر نیست فضایی زنده...))،اما باید قبول کنیم این واقعیت رو که جزئی از سرشت و خمیرمایه ی ما در گذشته شکل گرفته و گذشته جزئی از ماست و ناچار ما هم جزئی از گذشته خواهیم بود. و برای من، این واقعیت وقتی خودش رو خیلی عریان نشون داد که فامیلی ی خودم رو روی قبر جدم خوندم. قبر پدر بزرگ بابام.
