تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف -

دوست بسیار عزیزم مهری ، که من مطمئنم همه میشناسنش، چون هیچ وبلاگ و سایتی نیست که من نرم و یه کامنت از ایشون نبینم، زحمت کشیدن و یک بازی طراحی کردن و از اونجایی که واقعا نسبت به من لطف دارن از من هم دعوت کردن که تو بازی شرکت کنم.

بازی به اینصورت هست که شما یه ضرب المثل پیدا میکنید و یه خاطره یا داستان مربوط به اون ضرب المثل تعریف میکنید. بعد اسم شش نفر -البته اوال ظاهرا پنج نفر بوده -از همه جا بی خبر رو توی وبلاگتون میارید و برای هر کدوم یه ضرب المثل مشخص میکنید که یه داستان یا خاطره در موردش بنویسن. اول با زبون خوش ازشون میخواید. بعد اگر دیدید که یکی داره از زیر کار در میره، میرید و یه کامنت سفت و سخت براش میذارید و حسابی تهدیدش میکنید  که اگر تو بازی شرکت نکنه از دستش ناراحت میشید و نه شما و نه اون. و مطمئن باشید از اونجایی که خاطر شما برای اون دوستتون که قصد نداشته تو بازی شرکت کنه خیلی عزیزه، با وجود اینکه زیاد اهل بازی و این جور چیزا نبوده و از بچگی وقتی همه بچه ها بازی میکردن و تو سر و کله ی همیدگه میزدن این میشسته یه گوشه و کتاب میخونده، روی شما رو زمین نمیندازه و حتما بازی میکنه.

ضرب المثلی که مهری واسه من در نظر گرفته این هست: تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره. خب من میشینم با خودم فکر میکنم که اگر بخوام یه خاطره تعریف کنم با توجه به خیلی از مسائل، اینطوری بایده بشه:

((اره، یه دفه یه نفر داشت گرفتار یه مساله ای شده بود، خودش هم نمی دونست که داره چه اشتباهی میکنه، من خیلی باهاش صحبت کردم و راهنماییش کردم(این میشه اون قسمت لالایی ی ضرب المثل)، در صورتیکه خودم هم دقیقا داشتم همون اشتباه رو میکردم و خبر نداشتم، با این تفاوت که کسی نبود من رو راهنمایی کنه( در نتیجه خوابم نمیبرد).)).

خب، مسلما یه همچی چیزی خیلی بی معنی از اب در میاد. نه اینکه شما می فهمید من چی گفتم، و نه اینکه من به اون منظوری که داشتم رسیدم و مطمئنم که مهری تا الان از دست من خیلی ناراحت شده که امیدوارم اینطور نشده باشه. اگر هم بخوام به سبک مثلا تاکسی نوشتهایی که مینویسم، بنویسم احتمالا یه همچین چیزی از اب درمیاد:

(( گفتم: تجریش.

راننده زد روی ترمز و سوار شدم. یه اقای مسن جلو که دستش رو با یه سیگار از شیشه بیرون برده بود جلو نشسته بود و یه خانم جوون که عینک افتابی زده بودو داشت با موبایل صحبت میکرد عقب نشسته بود. دود سیگار داخل تاکسی میپیچید . دختر گفت(( اقا اگر میشه سیگارتون رو خاموش کنید.)) مرد مسن برگشت و گفت(( خانم سیگار من چی کار به شما داره؟ من که دستم رو گرفتم بیرون و دودش داخل نمیاد.)) دختر دیگه چیزی نگفت. راننده تو اینه من رو نگاه کرد و سر تکون داد. گفتم(( اقا این سیگاری که دارید میکشید، صرف نظر از اینکه دودش میاد داخل ماشین و واقعا ما رو اذیت میکنه، می دونید چه مضراتی داره؟)) و قشنگ تا خود میدون تجریش برای مرد مسن از ضررهای سیگار صحبت کردم. رسیدیم میدون تجریش و کرایه رو دادم و راه افتادم. دو قدم بیشتر نرفته بودم که یکی زد روی شونم.برگشتم دیدم همون مرد مسن داخل تاکسی ی. گفتم :((بله؟)) مرد شروع به گریه کرد و من رو بغل کرد  و با همون گریه گفت:((پسرم تو بعد از هفتاد سال من رو از اشتباه دراوردی. من دیگه سیگار نمیکشم.)) وبا گفتن این حرف دست داخل جیب پیرهنش کرد و پاکت سیگارش رو در اورد و مچاله کرد و داخل جوب انداخت و راه افتاد. من مونده بودم که چی کار کنم. هم خیلی خوشحال بودم و هم خیلی هیجان زده. اروم اروم راه افتادم و یه نخ سیگار از توی جیبم در اوردم و روشن کردم.

خب مسلم بود که این داستان چند تا اشتباه خیلی بزرگ داشت. یکی اینکه من دیگه خیلی وقته که سیگار نمیکشم و بعدهم که پیرمردها خودشون استاد نصیحت کردن هستن و عمرا بذارن کسی نصیحتشون کنه و خیلی چیزای دیگه که من حوصله ندارم توضیح بدم خودتون پیداشون کنید و از مهری جایزه بگیرید.

خب من در اینجا از مهری واقعا تشکر میکنم به خاطر این فرصتی که در اختیارم قرار داد و من هم به نوبه ی خودم چهار نفر رو اعلام میکنم که حتما راه مارو ادامه بدن. اما من ضرب المثل براشون تعیین نمیکنم، اگر هم حوصله نداشتن زیاد مهم نیست که بنویسن یا نه!!! اما اگر ننوشتن جواب مهری رو خودشون باید بدن.

۱-حسن شیرعلی

۲-خاطره

۳-خلوت من

۴-اندیشه

این پست بعد از چهل و هشت ساعت خود به خود حذف خواهد شد.

 

 

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت | لینک ثابت
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar