خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و زیاد بهش زنگ نزنم. بیرون نمیتونستم ببینمش. دو سه روزی یه دفعه بهش زنگ میزدم. از اونجایی که ازم یه درخواستی داشت، فکر میکردم نکنه به خاطر اون چیزی که ازم میخواد، افتاده تو رو درواسی و تلفنهام رو جواب میده.تا اینکه یه روز ازش پرسیدم:
- ببین، اینکه من بهت زنگ میزنم اشکالی نداره؟
-نه، چطور مگه؟
- هیچی، همینطوری به ذهنم رسید که نکنه نخوای صحبت کنی و افتاده باشی تو تعارف و رودرواسی.
-نه، مطمئن باش اگر خودم نمیخواستم جواب تلفنهات رو نمیدادم.
- هر وقت که زنگ بزنم؟
-اره، تو میتونی هروقت که دلت میخواد زنگ بزنی، اما من هم این حق رو برای خودم قائل میشم که هروقت موقعیتش رو نداشتم جوابت رو ندم.
بعد از اون روز، دیگه خیالم راحت شد. تا اینکه تونستم اون چیزی رو که ازم خواسته بود گیر بیارم و به دستش برسونم. البته چیز قیمتی ای نبود، اما هر کسی هم نمیتونست گیرش بیاره.صبح روز بعد، زنگ زدم ببینم به دستش رسیده یا نه، یا اینکه اصلا اون چیزی هست که خواسته بود. تلفنش خاموش بود. اخر شب دوباره زنگ زدم، باز هم گوشیش خاموش بود.به جای اون، من بهانه های مختلفی واسه خاموش بودن گوشیش تو ذهنم ردیف کردم.تا دو روز گوشیش خاموش بود.روز سوم یه اس ام اس فرستاد. خیلی ساده، گفت که لزومی نمیبینه که هر دوسه روز یک بار باهم حرف بزنیم. گفت که دو سه ماهی یه بار کافیه. جوابش رو ندادم. بعدش هم اصلا زنگ نزدم. میدونم که اون فکر میکرد زرنگه و من چقدر ساده ام، شاید خیلی ها این فکر رو بکنن، اما من میگم که بعضی از ادما، خودشون رو چقدر زود و ارزون میفروشن.
پ.ن- این ماجرا رو من فقط دارم تعریف میکنم و خودم نقشی ندارم.
