- اقا مثلا همین دانشجوها.
گفت:
-کدوم دانشجوها؟
گفتم:
-همین ها که به علتهای مختلف تو دانشگاه های مختلف دستگیر شدن.
سرش رو چرخوند طرفم و گفت:
- خب؟
نگاش کردم و گفتم
- هنوز خیلی هاشون گوشه ی زندونن. معلوم نیست که چه خوابی واسشون دیدن. مگه یه دانشجو چی میخواد؟
با اخم نگاهم کرد و سر تکون داد و گفت:
ـاشتباه ،اشتباه، جوونی نمیفهمی.
بعد ادام رو در اورد و دهنش رو کج کردو گفت:
ـ دانشجو ،دانشجو...
نمیدونستم بخندم یا عصبانی بشم. با خنده گفتم:
ـ حاج اقا از شما بعیده، حالتون خوب بود که ، چتون شد یه دفعه؟
خندید و گفت:
- اعصاب ادم رو خرد میکنید شما جوونا. نمیدونم کی میخواید بفهمید. بابا، نباید بچسبید به یه مشت اسم. جریان مهمه و فکری که اون جریان رو ایجاد میکنه. اینکه فقط دنبال اسم ها باشید اخرش این میشه که یادتون میره حرفتون چی بوده و خواستتون میشه مثلا ازادی ی دانشجو.
پاکت سیگارش رو از روی داشبور برداشت و یه نخ از توش دراورد و پاکت رو دوباره انداخت سر جاش.
-گور پدر اون دانشجو...
کبریت رو از برداشت و سیگارش رو روشن کرد .
دانشجو که نیستی؟
خندیدم.
دستش که سیگار رو گرفته بود رو تکون داد و گفت
-شما هم مثل پسر من ، اما هرکی هر چی میخواد باید تاوانش رو بده. دانشجو من نمیدونم چی میخواد، ازادی میخواد، دلش میخواد داد بزنه، هر کوفت و زهر مار دیگه ای که میخواد، چشمش کور دندش هم نرم، هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. بعضی چیزها هم قیمتشون کم نیست. زندان داره، تازه الان که خوبه.
پاکت سیگارش رو دوباره از رو ی داشبرد برداشت و گرفت طرفم. گفتم
-نه، مرسی، ترک کردم.
پاکت رو انداخت سر جاش و گفت
- خوشم اومد، اما نگو ترک کردم بگو سیگاری نیستم. چی میگفتم؟ ها، ما فکر میکنی زمان انقلاب کم زندانی داشتیم، اون موقع شکنجه میکردن. شکنجه گرای ساواک میرفتن اسرائیل دوره میدیدن. مگه ما اون موقع فقط این بوده که بیایم تو خیابون داد بزنیم ما شاه نمیخوام شاه هم بذاره بره؟ کشته دادیم. کم نه، خیلی.
گفتم
-والله چه عرض کنم...
دود سیگار رو بیرون داد و گفت
- باز میگه چه عرض کنم. چی میتونی بگی؟ فقط بگو چشم! بگو گل میگی ، بذار روشنت کنم. ببین یه حرکت، یه جریان، یه انقلاب، بیشتر از اونکه رهبر و تئوریسین بخواد، قربانی میخواد. گوشت دم توپ میخواد. همین انقلاب خودمون، فکر میکنی اگه مردم نمیریختن بیرون خیابونا رو پر نمیکردن، امام تنها میتونست چی کار کنه؟ ها؟ بگو دیگه! امام رهبر خوب، درست، اما این رهبر خوب سرباز نمیخواد؟ امام میگفت سربازای من تو گهواره هستن. راست میگفت. مرد بود.
گفتم
-خب، این دانشجو،این قربانی،این گوشت دم توپ...
بادست حرفم رو قطع کرد و گفت
- باریکلا، حالا فهمیدی من چی میگم. برای اینکه اینا به هدف برسن،هدفشون هرچی که هست، من نمیدونم، باید یه عده زندان برن، سختی بکشن، حالا شما به من میگی دانشجو زندانیه،من میگم برادر من ،پدر من ، عزیز من، راه پیروزی از همین زندانها میگذره. راستی تو کجا میخواستی پیاده شی؟
ـچهار راه قبلی... حالا هرجا نگهدارید پیاده میشم.
- نه ،بذار دور میزنم.
