تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف -

نشستیم تو تاکسی. راننده یه مرد سی و پنج شش ساله به نظر میومد.پیراهن قرمز و صورت تراشیدش، شب تاسوعایی خیلی تو چشم میزد. رادیو روشن بود و داشت یه نمایش رادیویی در مورد وقایع عاشورا پخش میکرد. نمایش به اونجا رسیده بود که شمر برای حضرت عباس و برادراش امان نامه اورده بود. راننده جفت دستش رو کوبید روی فرمون و گفت(( اقا نوکرتم، اما میزدی همونجا ک.ن مونش رو پاره میکردی ولدالزنا رو)).صداش لرزید و من درخشش اشک رو تو چشماش دیدم.

                         

سالهای قبل هم میومد هیات. اما تا سخنرانی تموم میشد و نوبت روضه و سینه زنی میشد، پا میشد میرفت بیرون. اهل گریه زاری و سینه زنی نبود. امسال خیلی اتفاقی و از سر کنجکاوی، یه روز صبح پا شد رفت مجلس یکی از این مداحهای معروف. فقط میخواست بره ببینه مجلسش چه جوریه. نمیدونم چه اتفاقی افتاد  که شد پای ثابت مراسم هر روز اون. شبها هم میومد هیات خودمون. حال خیلی عجیبی داشت. چه گریه ای میکرد و چه سینه ی جانانه ای میزد. امسال میوندار هیات بود.

 

من اصلا ادم مذهبی و مومنی نیستم. افتخار نمیکنم، اما تظاهر هم نمیکنم. ولی به یه چیزی ایمان دارم، نمیخوام شعار بدم ، اما مطمئنم که هر قدر کسی لاقید باشه، هر قدر نسبت به عزاداری ی ابا عبدالله بی تفاوت باشه، و هر قدر هم بخواد خودش رو از این مسائل دور بکنه، یه زمانی چه بخواد چه نخواد کشیده میشه به سمتشون. باور من اینه که دیر یا زود داره، اما سوخت و سوز نداره. من قول میدم.

 

 

نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت | لینک ثابت
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar