تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف

من الان نشستم و دارم اهنگ TURN THE PAGEمتالیکا رو گوش میکنم و میخوام

تصمیم بگیرم که درس دوم از سری مباحث اخلاق در وبلاگ رو شروع کنم یا نه. اما اول باید دو نکته رو توضیح بدم، اول اینکه من جلسه ی قبل که گفتم " اندی " یکی از دوستان خوششون نیومده بود و اومد به من گفت که چرا اندی؟ منم چون ادم دموکراسی ای هستم، این دفعه هم به تصمیم خودم اهنگ رو انتخاب کردم،شاید اون دوستی اکه اینو گفته بود این دفعه راضی بشهو این که ببینم برخورد دیگران با این قضیه ی مردمسالاری ی من چیه، که اگر دیدم بازازاین اهنگم خوشش نیومده ،دیگه اصلا کار نداشته باشم و هرکاری که دلم خواست بکنم و مثل خودش بگم همینه که هست!!!این شد یه نکته.

اما نکته ی دوم هم که من واقعا هیچ انگیزه ای نداشتم که جلسه ی دوم رو شروع کنم. به دو تا

خاطر!!! اولین خاطرش خیلی خیلی شخصیه و مطمئنم که هیچ کس تمایلی به شنیدن مسائل خیلی خیلی شخصی ی من نداره، یعنی اصلا درست نیست که به عنوان مثال، حسن شیرعلی بخواد مسائل خیلی خصوصی ی من رو بدونه، اخه حسن تو چی کار به مسائل خیلی خصوصیه دیگران داری من نمیدونم، تو هم شدی کنجکاو، مگه نشنیدی که فضول رو معمولا میبرن جهنم؟ برو. اما علت دومی که نمیخواستم دیگه معلمتون باشم این بود که من هی جلسه ی قبل اومدم توضیح دادم، درس دادم، گچ خوردم، معلم خوبی بودم و هیچ کس رو تنبیه نکردم و کتک نزدم، اما چند روز پیش باز رفتم توی وبلاگ یکی از دوستای خیلی خوب، دیدم که همون اقایی که اونشب مثالش رو زدم که حسن شیرعلی نبود و یکی دیگه بود که من تا حالا ندیدمش که چه جور ادمیه، باز اومده از این کامنتها گذاشته که تک حرفی هستن.و من واقعا ناراحت شدم، اما از اونطرف انگیزه پیدا کردم برای ریشه کن کردن کامنتهای تک حرفی، ویا نویسنده ی کامنتهای تک حرفی.

خب دیگه برم سر اصل مطلبی که برای این جلسه در نظر گرفتم و میخوام براتون سخنرانی کنم.

آین جلسه حرف من اینه که مثلا اقای حسن شیرعلی، تو که با خانمت، که میتونه دوست دخترت باشه،  یا میتونه منزلتون !!! باشه که من دیگه زیاد کار ندارم به این مساله و خودت میدونی که اون خانم کیه و تریپتون چیه، تو میای با منزلتون دعوا میکنی بعد ناراحت میشی و کتکش میزنی و سیاه و کبودش میکنی و میفرستیش خونه ی باباش تا بری تکلیفش رو مشخص کنی، بعد از همه ی این قضایا میای وبلاگت رو میبندی، اخه چرا وبلاگ؟ مگه وبلاگ چه هیزم تری به تو فروخته که میبندی؟ یا مثلا تو خیابون با یکی دعوات میشه، میای وبلاگ میبندی؟ تهدید میکنی؟ اخه اینم شد کار؟ یارو با ماشین میاد رو دستت، تو در میای بهش میگی من وبلاگ خوار مادرت رو بستم؟اخه اینم شد فحش؟ بعد تحت به خاطر حرفی که به اون زدی ناراحت میشی و میای وبلاگ خودت رو میبندی که چی؟.خب اگر به وبلاگ بستن باشه،من روزی ده تا وبلاگ میبندم، من رو از وبلاگ بستن نترسونید. با این کاراتون دارید یه کاری میکنید که یه وبلاگ ببندم و یه پرچم بزنم درش که ده تا گنده لاتم بیان نتونن تکونش بدن ها!!! حواستون باشه واسه من وبلاگ بستن بازی درنیارید. البته الان که نگاه میکنم میبینم که اون حرفی که من زدم خیلی بی ادبانه بود، و همین جا از همه معذرت میخوام، فقط میخواستم بهتون عمق فاجعه رو نشون بدم.

اما ای حسن،اخه تو اگه وبلاگت رو ببندی، که دیگه دوستایی رو که داری نمیبنی، بعد این همه هم قربون  صدقه میری که من یه روز نبینمتون اینجور و اونجور و بعد میری میبندیش؟ به نظر من،وبلاگ بستن یا قطع کردن یه رابطه ی این شکلی، خیلی خودخواهانس. خب اصلا ربطی به وبلاگ نداره، اگر حوصله نداری، چند روزی نیا، یه پست بذار که به علت دعوا با منزل، در چند روز اینده من نمیتونم جوابگوی کامنتهای شما باشم، خب اونی هم که میاد این رو میخونه، میفهمه، به هر حال اونم واسش یه مشکل اینجوری پیش اومده، میره دو سه روز دیگه میاد. تا دو سه روز دیگه هم بزرگترای فامیل جمع شدن و میانجیگری کردن و شما رو با منزل اشتی دادن و شما هم میای به خوبی و خوشی، دوباره شروع به نوشتن میکنی تا دفعه بعد که بزنی منزل رو اش ولاش کنی و اونم قهر کنه و بیای وبلاگ ببندی و همین اش و همین کاسه. در مورد خانمها هم همینه، هیچ فرقی نداره،تازه این مورد در مورد خانم ها بیشتر اتفاق میفته که با اقاشون مشکل داشته باشن و وبلاگشون رو ببندن، یا اصلا اقاشون اجازه نده که بنویسن. و من به اون اقا از همین جا میگم ای عقب مونده، ای متحجر، ای سنتی، ای سبیل از بناگوش در رفته، ای قیصر، ای فرمون، دیگه زمونه عوض شده، تو هم خودت رو عوض کن.

بنا بر این ،من دیگه اصلا دوست ندارم ببینم که کسی وبلاگش رو میبنده، باید تا اخرین قطره ی خون بنویسید، هرچند یه ضرب المثل سرخپوستی میگه که وبلاگ خوب، وبلاگ بسته س. اما اینا همه حرفه و برید به اوناییم که نیستن بگید که اونا هم به اونای دیگه بگن و همینجوری و به امید خدا یه دنیا پر از وبلاگهای نبسته بسازیم.

خب درس این جلسه هم تموم شد، تا جلسه ی بعد کسی جایی نره تا من برگردم.

 

 

 

1-از حسن شیرعلی خیلی ممنونم ، که با بزرگواری شوخیهای من رو به دل نمیگیره، از بس که ماهه.

2-این نوشته کلا حالت شوخی داره، پس لطفا از ناراحت شدنهای بیمورد خودداری کنید.

نوشته شده توسط بهنام در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت

من الان نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم اهنگ "زمونه" ی اندی رو گوش میکردم که الان چند وقته انتن داره مرتب پخشش میکنه و توی یه سالن خیلی بزرگه که من هرچی نگاه میکنم میبینم همه خانمن و میرقصن و الان یکی از ارزو های محال من اینه که من هم ای کاش توی اون کنسرت اندی بودم، که یه چند موردی یادم افتاد که این چند روزه خیلی فکرمن رو مشغول کرده، هی میخوام تذکر بدم، هی یادم میره، الان هم نمیخوابم تا یه تذکر سفت و سخت در مورد این مسائل بدم و به امید خدا یه سلسله درس "اخلاق در وبلاگ" راه بندازم و حضور برای عموم ازاده، فقط لطف کنید و اقایون و خانم ها جدا بشینن و حجاب اسلامی رو رعایت کنید.

1_ میرم توی قسمت وبلاگ دوستان میبینم یکی از دوستان، حالا شما در نظر بگیر حسن شیرعلی، سه دقیقه ی پیش اپ کرده، البته این که من گفتم مثال بود، وگرنه حسن همیشه ساعت دوازده شب اپ میکنه که من اصلا تا اونموقع نمیتونم بیدار بمونم وصبح هم که بیدار میشم میبینم هفتاد تا کامنت داره، اره مثلا حسن سه دقیقه س پست جدید گذاشته، منم خوشحال که الان میرم و اول میشم، البته همه میدونن که من از این اول و دوم گفتنها اصلا خوشم نمیاد و اصلا اهل این لوس بازیا نیستم و شده که اول شده باشم و اصلا به روی خودم نیاورده باشم و هیچ کس هم به روی خودش نیاورده باشه، اره، میرم که کامنت بذارم، میبینم نوشته مثلا بیست تا کامنت داره، ادم می مونه، اخه تو سه دقیقه چطور همچین چیزی ممکنه؟ بیست تا کامنت ؟ بعد من خودم رو نگاه میکنم که تو سه دقیقه بیست تا کلمه نمیتونم تایپ کنم، بعد اون بیست تا کامنت؟ اما قضیه چیز دیگس ،میرم میبینم یکی اومده یه کلمه ی "سلام" رو چهار تا کامنت کرده و همینطور هر حرف رو یه کامنت، اخه من نمیدونم این درسته؟ بعد من میام کامنت بذارم میشم بیستم، من از این به بعد هر کس رو ببینم اینجوریه، باهاش دعوا میکنم، کما اینکه چند روز پیش تو وبلاگ یکی از دوستام یه اقایی این کار رو کرده بود که من حسابی باهاش برخورد کردم و بعد از اون اصلا ازش خبری نشده.اخه درست بیا کامنت بذار، یه کامنت مردونه که هر کی بخونه جیگرش حال بیاد، نه این که بیای مثلا میخوای بگی سلام، "سین" ش رو بکنی یه کامنت، اخه "سین" هم شد کامنت. بعد تو چطور میتونی تو چشم حسن از تو عکسش که گوشه ی وبلاگش هست و برخلاف اوایل که خیلی عکسش رو عوض میکرد و من صبح ازش یه عکس میدیدم و شب یه عکس اما الان خیلی وقته که همین یه عکس رو داره، نگاه کنی؟ واقعا میتونی؟

2- یه چیزی که واقعا من نمیدونم چرا اینکارو میکنن و واقعا من رو ناراحت میکنه اینه که میری واسه یکی کامنت میذاری، بعد میبینی پیغام میده که پس از تایید نمایش داده خواهد شد. واقعا این کار برخلاف ازادی مطبوعات و جامعه ی مدنی و گفتگوی تمدنها و روزنامه و خاتمی و دوم خرداد و اینهاست. اخه چرا باید تو تاییدش کنی؟ مگه تو کی هستی که باید تایید کنی؟ خب من میام کامنت میذارم، بمب که نمیذارم، که تو باید بررسی کنی. اینجوری هم وقت خودت گرفته میشه ، هم من که میام کامنت میذارم، هی استرس دارم که کامنتم تایید میشه یا نه، نکن این کارو، بذار هر کامنت تایید نشده نمایش داده بشه، یا حداقل بذار هر کی کامنت خودش رو تایید کنه، اگر هم فکر میکنی اینجوری تقلب میشه، کامنت ها رو تقسیم کن، مثلا کامنت من رو بده حسن شیرعلی تایید کنه، کامنت حسن رو بده من، مثل اون موقع که مدرسه میرفتیم و معلم دیکته میگفت و دفتر دیکته ها رو تقسیم میکرد بین بچه زرنگا که تصحیحشون کنن و خودش سرش رو میذاشت رو میز و میخوابید. اینجوری مثلا من از حسن شیرعلی دل خوشی ندارم، کامنتش رو تایید نمیکنم و دلش رو حسابی میسوزونم. البته حسن رو من مثال میزنم، وگرنه همه میدونن که من و حسن چقدر با هم دوستیم و اگر گوشت همدیگه رو بخوریم، استخون همدیگه رو دور نمیریزیم. من امروز رفتم یه جا دیدم میخوان کامنتم رو تایید کنن بعد نمایش بدن. خیلی ناراحت شدم، وایسادم اینقدر کامنت گذاشتم تا صاحب وبلاگ که الان دیگه از دوستای خوب منه و با هم پیمان برادری بستیم و میخوایم با حسن افسانه ی سه برادر رو بسازیم وحسن نقش شانگ فی رو بازی میکنه و من هم لیوبی هستم  و اون دوستم هم کوانگ یو. اره صاحب وبلاگ اومد و من خیلی باهاش صحبت کردم. نه دعواش کردم، نه زدمش، خیلی دوستانه باهاش صحبت کردم، اون هم ادم خیلی خوبی بود و اشتباهش رو قبول کرد و خیلی ناراحت شد از کاری که ندونسته کرده بود و خیلی گریه کرد، و قول داد که دیگه تایید نکنه و بذاره کامنتها بدون تایید نمایش داده بشن.

البته بازم از این اشکالها هست، اما از اونجایی که من الان خوابم میاد و از بس که اهنگ "زمونه" اندی رو گوش کردم حالم از هرچی اندی و زمونه س به هم میخوره، بقیش باشه واسه شبای دیگه، تا درس بگیرید و برید خودتون رو درست کنید.

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت

با نزدیک شدن تابستون و به تبعش تعطیلات وبلند شدن روزها و اینکه روز از شب بلند تر شده و اینا، بازیهای وبلاگی هم خیلی بازار گرمی داره و همه سعی میکنن یه بازی راه بندازن و دوست و اشنا رو دعوت کنن و دور هم بشینن و تفریح کنن و این خیلی بهتر از اینه که سر ظهر که مردم میخوان استراحت کنن برن تو کوچه و توپ بازی و در و دیوار و شیشه ی همسایه و هزار و یه جور مزاحمت دیگه.

اما غرض از این مقدمه اینکه دوست خوبم خاطره خانم، که یه دختر خیلی شیرین زبون به اسم عسل داره، به یه بازی دعوت شده بود واز اونجایی که من اصولا ادمی هستم که خیلی علاقه ی شدیدی به بستن دستمال به سری که درد نمیکنه دارم، اونقدر رفتم و اومدم که ایشون یه فکرایی کرد و تصور کرد که من واسه اینکه دعوتم کنه میرم بهش سر میزنم وبه همین خاطر لطف کردن ومن رو هم به این بازی دعوت کردن، در صورتیکه من اگر به وبلاگ ایشون سر میزنم  فقط به خاطر گل روی خودشونه، واگر هم احیانا چیزی گفتم از سر جوونی بوده ولا غیر. به هر حال بازی به این صورت هستش که چهار تا ارزوی محالی رو که دارم باید بنویسم فارغ از اینکه واقعا ارزوهای محال من، به حال خودم سودی نداشت، به چه درد یکی دیگه ممکنه بخوره، خدا و خاطره بهتر میدونن. به هر حال، ارزو های محال خودم رو مینویسم، اما قبلش باید بگم که این توقع اشتباهیه که ارزوهای واقعیم رو بنویسم البته اینها هم واقعا ارزو هستن، و واقعا محالن و میدونم که خیلی مبهم بود این جمله ای که گفتم، بعد هم اینکه ترتیبشون هیچ ربطی به اهمیتشون نداره.

1-یکی از ارزوهای محالم اینه که ما مردم، یه مقداری از تخصص های خیلی زیادمون رو فراموش کنیم و خودمون رو محق ندونیم که در هر زمینه ای نظرات کارشناسی ارائه بدیم.

2- ارزو دارم که می تونستم بدون محدودیت در زمان و مکانحرکت کنم. فکرشو بکن، خیلی عالی میشد ها! یعنی الان، اینجام، یه لحظه بعد اون سر دنیا.

3-ارزو دارم –این ارزو رو خیلی دارم– یه روز برم موجودی حسابم رو بگیرم، ببینم خدا معادل ریالی ی(به نرخ دلار همون روز که ارزوم بر اورده میشه) 15 میلیارد دلار رو به حسابم ریخته. البته در این زمینه خیلی با خدا صحبت کردم و قرار شده یه کارایی بکنه.

4- این ارزو از بچگی باهامه که یه جادوگر باشم، نه از این جادوگر در پیتها مثل هری پاتر و ولدمورت و اینا، یه جادوگر درست حسابی.

5- خدا یه چند وقتی بره تعطیلات و من خدا بشم. چه دماری از ملت در بیارم!

6- مثل مایکل مان یه فیلم بسازم که ال پاچینو و رابرت دنیرو بازیگراش باشن.

7-این خاطره و دوستای دیگه ای که همه ش میخوان بازی راه بندازن، دست از بازیگوشی بردارن.

برخلاف چیزی که فکر میکردم،و اونم این بود که ادم کامروایی هستم!، اما میبینم هرچی که ارزو میکنم بازم ارزوم میاد و الان خیلی ارزوی دیگه دارم که حوصله ندارم بنویسم، و امیدوارم خدا یه چند تاییش رو براورده کنه که ناکام از دنیا نرم یه وقت زبونم لال. البته حالا که خدا میخواد زحمت براورده کردن ارزوها رو به خودش بده، ممنون میشم اگر ارزوهای شماره ۲و ۳و ۴رو زحمتشون رو بکشه، ممنونش میشم.

دست بجنبونید بریم ارزوهای محال حسن شیرعلی رو سریع بخونیم که تو این نود سالی که من میشناسمش و عکسش رو میبینم هی، اولین دفعه س که همچین ناپرهیزی ای میکنه و معلوم نیست که دیگه همچین اتفاقی بیفته.

دوست بسیار گرامی سر کار خلوت من هم واقعا لطف کردن و دعوت من رو اجابت کردن و ارزوهای محال خودشون رو نوشتن. البته الان که من دارم اینها رو مینویسم هنوز ارزوهای محالشون رو نخوندم، ولی مطمئنم که واقعا خوندنی اند.

 

نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar