تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف

راننده کنار ماشینش ایستاده بود و داد میزد.

ـکرایه ی من هزار تومن میشه. چارصد تومن دیگه باید به من بدی.

پسر جوونی که با یه خانم جلوی راننده ایستاده بود. گفت

ـ داد نزن، کرایت نفری سیصد تومنه. تاکسی ای، شخصی که نیستی. یه قرون بیشتر نمیدم. هر کاری میخوای بکن.

راننده چشمات رو گشاد کرد و دستش رو جلوی صورت پسر گرفت و گفت

ـ مگه میتونی ندی، پولت میکنم.

پسر با دست، روی دست راننده زد و گفت

ـ دستت رو بکش، پولم کن ببینم.

راننده یقه ی جوون رو گرفت. خواستم برم جلو که یه نفر باسرعت از کنارم  رد شد و رفت طرفشون. نیمرخش رو دیدم. یه مرد میانه قامت سبزه ی ریشو. رفت دست راننده رو خیلی راحت از یقه ی جوون جدا کرد و گرفت و کشید دنبال خودش.دو قدم کنارش راه رفت و  شاید به اندازه ی دو ثانیه، یه چیزی تو گوش راننده گفت. راننده اصلا سرش رو برنگردوند. سوار ماشینش شد و رفت. پسر همینطورکه داشت لباسش رو مرتب میکرد گفت

ـ حرف زور میزنه...

مرد نذاشت جمله ی پسر تموم بشه. خیلی عادی گفت:

ـ برو...

پسر بدون یک کلمه حرف اضافه، دست دختر همراهش رو گرفت و رفت. خواستم برم طرف مرد ریشو،که یکی زد رو شونم. برگشتم دیدم یه پسر جوونه. گفت:

ـ ببین به خاطر یه پول چطوری اعصاب خودشونو خرد میکنن.

سر تکون دادم. برگشتم ببینم مرد ریشو کجا رفت. ندیدمش. دور و برم رو نگاه کردم. مردم میومدن و میرفتن...

ندیدمش.

پ.ن. این اتفاق مربوط به چند روز پیش بود. یه حس دوگانه ای در موردش دارم. میتونه یه اتفاق معمولی و روزمره باشه.اما حضور اون مرد و تسلط روانی ای که بر دیگران داشت این اجازه رو ازم گرفت که بخوام ساده از کنارش رد بشم.

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 25 دی1386 ساعت | لینک ثابت

اولش واسم یه جور دفتر یادداشت بود. یه دفتر یادداشت پیشرفته، البته پیشرفته نه از نظر تکنولوژی و ابزار.

بذارید یه جور دیگه بگم، چیزهایی که تو دفترهام مینوشتم، خیلی شخصی بود و هیچوقت پیش نیومد که دفترهام رو بدم کس دیگه ای بخونه. همیشه هم جاشون خیلی مخفی و دور از ذهن و دسترس بود. تنها خوانندشون خودم بودم. برداشتهای خودم رو از اتفاقات روزمره مینوشتم و ددغدغه هام رو یادداشت میکردم، مسائلی که اونقدر اهمیت نداشتن که بخوام بشینم و تکلیفم رو باهاشون روشن کنم و اونقدر هم بی اهمیت نبودن که بتونم اصلا بهشون فکر نکنم. اما نوشتنشون این کمک رو بهم میکرد که از ذهنم خارجشون کنم و نتونن فکرم رو مشغول کنن.و بعد هم که همیشه در دسترس بودن و هر وقت که لازم میشد میتونستم بخونمشون و ببینم که هنوز هم به همون صورت باقی موندن یا اینکه گذشت زمان باعث تغییرشون شده. بهتر از اونهم این بود که یه جورهایی مسیر فکری ای رو که برای رسیدن به نقطه ی ((اکنون)) طی کرده بودم، مشخص میکردم. و همیشه با بررسی اونها، میتونستم بفهمم که اون فکری که الان تو ذهنمه، نتیجه ی چه فرایندی بوده. اما مشکلی که داشت این بود که درستی یا نادرستی نتایجی که میگرفتم، تا وقتی که تئوری بودن مشخص نمیشد و تنها وقتی که به مرحله ی عمل میرسیدن، میتونستم در موردشون براورد درستی داشته باشم ولی روش تجربه و خطا چندان روش مطمئنی نیست.

به هر حال، وبلاگ مینویسم که همون دغدغه ها و تفکرات کم اهمیت، به سنگ عقاید و تجربیات دیگران، محک بخوره و اینطوری راه کوتاهتری برای رسیدن به نتیجه ی اون فکر، طی میشه و در کنار اون، این اجازه رو به من میده که با استفاده از تجربیات دیگران، با مسائلی که تا به حال در زندگی ی خودم اتفاق نیفتاده، اشنا بشم و در صورت مواجه شدن با مسائل مشابه، در موردشون تصوری داشته باشم.

چند وقت پیش داشتم ارشیو مجله ها و بریده روزنامه هام رو مرتب میکردم. یه یادداشت پیدا کردم مربوط به سال هشتاد و سه که در مورد وبلاگها نوشته شده بود و در کل با نظری منفی اونها رو نقد کرده بود. صرفنظر از اینکه چی گفته بود که اصلا مهم نیست، باعث شد یه سوال برای من ایجاد بشه. چرا من باید هرچی که به ذهنم میرسه در وبلاگم بنویسم و توقع داشته باشم که دیگران بیان اون رو بخونند و در موردش نظر هم داشته باشن؟ خب بعضی مسائل که خیلی عمومی ی و به قول خودم کامنت خورش خوبه به کنار، اما بعضی از مسائل خیلی شخصی هستن ،واقعا چه اهمیتی داره که دیگران بدونند من در مورد برف چه نظری دارم و یا اینکه من نسبت به دوران بچگی یا نسبت به مرگ چه احساسی دارم؟ چیزی نیست که به درد دنیا و اخرت کسی بخوره. خواهش میکنم،اصلا منظورم این نیست که کسی دلداریم بده، هیچ مشکلی پیدا نکردم، فقط میدونم که همش یه مشت مزخرفاته. مثل همین نوشته.


پ.ن_راستش، یه سری از پستهام رو که همچین حالتی رو دارن میخواستم حذف کنم. اما چون دوستان نظر داده بودن، اونها رو هم سهیم میدونم و درست نمیدونم  که بخوام این تصمیم رو تنهایی بگیرم.






نوشته شده توسط بهنام در شنبه 22 دی1386 ساعت | لینک ثابت

 

اسمون خاکستری. و چه برف قشنگی هم داره میباره. هوا همونطوریه که خیلی دوست دارم. وبلاگها رو میخونم و بارون میباره. یه چیز اشنا حس میکنم. خوشحالم . هرچی فکر میکنم علت این خوشحالی رو نمیدونم. اسمون ابری، برف ، هوای لطیف، پنجره رو به باغ، نمیدونم . اما خوشحالم.

مثل یه اشنای قدیمیه. میدونم چیه و نمیدونم. منظورم یه حسه. یه شوقه. یه جور طرب و شور. چیزی که بچه که بودم همیشه داشتمش و واسم خیلی طبیعی بود. یادم میاد بدون هیچ دلیلی یه دفعه یه خوشحالی و گرمای عجیبی شکمم رو گرم میکرد و تا سینم بالا میومد. داغ داغ میشدم. یه جور امیدواری بود. میفهمم که حس کردنی بوده و تعریف کردنش غیر ممکنه. خیلی وقت بود که  دیگه خبری ازش نبود.یادم میاد بعضی شبها که این حس بهم دست میداد، بیخواب میشدم و نصف شب پا میشدم و دفترم رو برمیداشتم و شروع به نوشتن میکردم. بعدا که دفترهای اون موقع رو خوندم، یه شور زندگی غریبی تو شون موج میزنه ،خیلی خوشحال بودم. یکی میگفت که(( اون شوق هنوز هست اما ما دیگه نمیتونیم حسش کنیم)). یکی دیگه میگفت که(( اون خوشحالی دلیل داشته، اما علتی که باعث اون شادی میشده الان دیگه خاصیتش رو ازدست داده. چون بزرگ شدیم)).

نمیدونم چی بوده، یا چی هست، فکر میکنم به هر حال مربوط به دنیای ادم بزرگها نمیشه. اسمون هنوز ابریه. و برف به همون قشنگی داره میباره. دیگه خوشحال نیستم. ناراحت هم نیستم. فکر میکنم کاشکی بچه میموندم.

 

نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت | لینک ثابت

رفتم داخل اطاق. احساس کردم حالم داره بد میشه. بدنم شروع به لرزیدن کرد. کنار بخاری دراز کشدم و بخاری رو زیاد کردم. اما گرمای بخاری هیچ تاثیری نداشت. اصلا احساس سرما نمیکردم، اما بدنم میلرزید. حس کردم یه پرده ی سیاه داره یواش یواش تو افق ذهنم گسترده میشه. هرچی سعی کردم به فردا و طلوع دوباره افتاب فکر کنم، نمیتونستم. مطمئن بودم که اونشب میمیرم. هیچ تصوری درمورد اینکه بخوام یه روز دیگه زندگی کنم نداشتم. یه ترس خیلی عظیم. چیزی که هیچوقت تجربه نکرده بودم. مرگ.

ماجرا از هشت سالگیم شروع شد. یه روز بابام گاوصندوقش رو بازکرده بود و مدارک داخلش رو ریخته بود وسط اطاق. من کاغذها رو زیر و رو میکردم و در حد سوادم میخوندمشون. شناسنامه هارو برداشتم و یکیشون رو باز کردم. شناسنامه ی مامانم بود. شناسنامه ی زمان شاه که چند سال بعد عوض شد. صفحه اول، مثل شناسنامه های جدید، اسم و مشخصات و تاریخ و محل تولد. اما صفحه ی اخر، به جای وفات، نوشته بود ((مرگ)). با یه خط قشنگ وکشیده ای نوشته بود که ابهام و عظمتش رو بیشتر میکرد. این کلمه، خیلی عریان تر از اونی بود که یه پسر بچه بتونه باهاش کنار بیاد. چند دفعه مرگی رو که نوشته شده بود خوندم. تا دو هفته بعد، کار من غصه خوردن بود. فکر اینکه یه روز همه باید بمیرن اصلا برام پذیرفتنی نبود. اخه مگه میشه، کسی رو که هر روز میبینم، و وجود داشته، دیگه نباشه؟ گذشت زمان این خاطره رو کمرنگ کرد، اما فکر مرگ تو ذهنم جا خوش کرده بود و من، مرگ اندیش شده بودم.

سالها گذشت. مرگهای ادمهای زیادی رو دیدم.غریبه ها و فامیلهای دور و نزدیک.  از مادر بزرگ پدری که سرش روی پای من بود و تموم کرد، تا دوتا سربازی که گلوله ی ژ-۳ مغز یکیشون رو از هم پاشیده بود و از شکم اون یکی رفته بود داخل و از کمرش بیرون اومده بود.فکر مرگ همیشه یه گوشه از ذهنم رو مشغول خودش میکرد.فکر میکردم دیگه در مقابل مرگ مصون شدم. نامیرا نه، فکر میکردم مرگ من رو غافلگیر نمیکنه. فکر میکردم تونستم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. به گمانم فلسفه ی مرگ رو درک کرده بودم. و اینکه واقعا مرگی درکار نیست و فقط زندگی هست. شکلش فرق میکنه. اما مرگ هم یه زایش دوبارس. خوشحال بودم که به راحتی میمیرم. چون مرگ برای من ابهام و درنتیجه ترس نداشت. دستش واسم رو بود.  اما کور خونده بودم.

 هفته ی قبل یه اتفاق واسم افتاد. اتفاقی که باعث شد بفهمم  اینکه در لحظه ی مرگ دیگران حضور داشته باشم و اینکه شب و روز بخوام در مورد ماهیت مرگ فکر کنم، از ابهام مرگ چیزی کم نمیکنه و هیچ تاثیری در برخورد من با مرگ نداره. مرگ همیشه همونطوریه که باید باشه. ناگهانی و هولناک. 

نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه 5 دی1386 ساعت | لینک ثابت

دوست، دوسته. چه واقعی باشه، یعنی به غیر از قلب و احساس، باقی ی اعضای بدن انسان هم اون رو درک کنن. ببینیمش و صداش رو بشنویم و بتونیم بهش دست بزنیم.
دوست، دوست دوسته. حتی اگر مجازی باشه. درسته که ممکنه یه دوست مجازی رو هیچوقت نبینیم و هیچ تصوری نسبت به ظاهرش نتونیم پیدا کنیم که مطمئن باشیم درسته. اما مسلما اون هم مثل ما، یه ادم واقعیه که یه جایی دور یا نزدیک به ما داره زندگی میکنه و مثل ما قلب و احساس داره. تازه دوستیهای مجازی، به شرطی که بخوان همیشه مجازی بمونن، یه خوبی داره که ما معمولا هرچی از یه دوست مجازی میبینیم حسن و خوبیه. یعنی معمولا اینجوریه که ایده ال ترین قسمت افکار و عقایدمون رو گلچین میکنیم و با دیگران به اشتراک میذاریم. که البته این مورد استثنا هم داره.
واسه همین هم فکر میکنم همه ی قوانین و اصولی که در مورد دوستای واقعی گفته شده، در مورد دوستای مجازی هم صادق باشه.


 دو نفر که با هم دوست میشن، نسبت به هم علاقه و محبت پیدا میکنن و به بودن هم عادت میکنن. و این محبت و عادت مسئولیت ایجاد میکنه و دوستان یه حقی به گردن هم پیدا میکنن. دیگه نمیشه به یه دلیل شخصی، رابطه رو یه طرفه به هم بزنیم. البته شدنش که میشه، اما اینکه بدون توجه به دوست، رابطه ی دوستی رو به هم بزنیم، مطمئنا نتیجه ی جالبی نخواهد داشت. کمترینش یه جای خالی تو قلبه که تا مدتها باقی خواهد ماند و روح ادم رو عذاب میده.


همیشه خداحافظی واسه من یه معضل بوده. اینکه من یکی از طرفین وداع باشم یا نه، اصلا فرقی نداره. وقتی دونفر با هم خداحافظی میکنن، حالا میخواد واقعی باشه یا تو فیلم یا کتاب، همیشه اشک من رو درمیاره. این وضعیت از بچگی با منه. همیشه وقتی مسافرت میرفتیم یا کسی میومد خونمون، وقت رفتن بساط اشک و اه من به راه بود. همه میدونستن که از دوسه روز قبل از موعد خداحافظی، حال من گرفتس و میرم تو خودم و دیگه کسی کار به کارم نداشت. تراژدی ی اصلی هم موقع خداحافظی بود که گریه ی من اشک همه رو درمیاورد. الان هم که مثلا بزرگ شدم و به اصطلاح عقلم میرسه، تنها فرقی که با بچگیام دارم اینه که دیگه گریه نمیکنم، بغض میکنم. وگرنه دلتنگی ی خداحافظی هنوز با منه. معمولا سعی میکنم از خداحافظی فرار کنم. اخه مرد که گریه نمیکنه.

به هرحال، عقیده ی من اینه که، احساساتی بودن، و از نظر عاطفی وابسته شدن، ادم رو خیلی محدود و اسیب پذیر میکنه.



 
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 3 دی1386 ساعت | لینک ثابت

-(( هفت تیر؟))

راننده سر تکون میده که یعنی (( اره)). یه دختر جوون جلو نشسته و دوتا خانم چادری و خیلی چاق عقب. خانمها جابجا میشن و به زحمت خودم رو جا میدم. در رو میبندم راننده میگه:

((بسته نشد))

در رو باز میکنم و دوباره میبندم. بازهم بسته نشده. این دفعه کمی خودم رو جابجا میکنم و در رو محکم میکوبم. در بسته میشه. راننده میگه:

(( خوبه اقا، بسته شد. فقط حواست باشه باز نشه.لولاش شکسته باید برم جوشش بدم.))

ماشین راه میفته. زنها به لهجه ی عجیبی با هم صحبت میکنن و حرف زدنشون واسه من که فکر میکنم تقریبا همه ی لهجه های ایران رو میشناسم، اصلا اشنا نیست. حدس میزنم که باید کولی باشن. ماشین پشت چراغ قرمز عباس اباد می ایسته. دارم له میشم . از شیشه بیرون رو نگاه میکنم. دو تا زن، چند متر اونطرفتر، توی پیاده رو ایستادن. هم تیپ زنهای داخل ماشینن. اما لاغرتر. خیلی لاغرتر. یکیشون داره گریه میکنه. یکی از زنهای داخل ماشین با دست اونها رو به اون یکی نشون میده و یه چیز ی میگه. اون یکی که کنار من نشسته، میگه:

(( اقا شیشه رو بده پایین، اون خانمو صدا کن)).

راننده میگه:

(( شیشه بالا بر خرابه. شیشه نمیاد پایین))

خوشحال میشم. چون تو این شرایط کوچکترین حرکتی غیر ممکنه. زن، هیکلش رو میندازه طرف من و دستش رو از شیشه جلو میبره بیرون و دادمیزنه:

((خانم، خانم)).

اما زن، صداش رو نمیشنوه. حالا هر دوتا زن داخل ماشین باهم صدا میزنن. راننده هم میگه:

(( اینا رو باید اینجوری صدا بزنی.))

بعد صداش رو میندازه تو گلوش و داد میزنه:

(( هوی، هی ، هیه ، هش ،هووووووووی)).

دختر که جلو نشسته بر میگرده میگه:

(( کارشون داری؟))

زن جواب میده :

((اره، اشنان. صداش بزن. بگو خانم))

دختر داد میزنه و راننده هم هنوز داره عربده میکشه. تو دلم میگم:

(( تیمارستانه))

زن صداشون رو میشنوه و دختر رو نگاه میکنه. اون یکی هنوز داره گریه میکنه. زنی که داخل ماشینه، دستش رو جلوی صورت من تکون میده تا حواس زن رو به طرف خودش جلب کنه. زن بیرون ماشین میبیندش و میگه:

((ها؟)).

بغل دستی ی من میگه:

((برین، ما هم داریم میریم.))

زن به اون یکی که کنارش ایستاده و داره گریه میکنه اشاره میکنه و به همون زبون عجیب زنای داخل ماشین حرف میزنه. زن کناردستی ی من، میگه:

(( اخی!)).

راننده میگه:

(( چی شده؟))

زن جواب میده:

(( بچشو گرفتن. اخی!)).

راننده میگه:

(( واسه چی گرفتن؟ دزدی کرده بود؟))

زن میگه:

(( نه، گل میفروخت. گرفتنش. بهزیستی گرفتش.))

راننده میگه:

(( خب بهزیستی اشکال نداره. دو سه روز نگهش میدارن بعد ولش میکنن.))

زن دوباره میگه:

((اخی. بچشو گرفتن.))

چراغ سبز میشه. اونطرف چهارراه، دختر جوون پیاده میشه. زود پیاده میشم و در رو ایندفعه محکم میبندم. میشینم جلو و یه نفس عمیق میکشم. ماشین راه میفته که یهو در عقب باز میشه. زن داد میزنه:

(( در...))

راننده میزنه سر ترمز. در با شدت باز میشه و از لولا در میره و میفته روی زمین.

پ.ن ۱- از نوشتن این مطلب منظور خاصی نداشتم.غرض نقل یه خاطره بود. اگر شما موفق به هر گونه برداشتی شدید، با من در جریان بذارید! متشکر میشم.

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 1 دی1386 ساعت | لینک ثابت
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar