تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف

میدون ولیعصر، تو پیاده روی کنار فضای سبز کوچیک گوشه میدون که چند تا نیمکت گذاشتن توش ایستاده بودم و داشتم با تلفن حرف میزدم  و ماشینهای گشت ارشاد که چند متر اونطرفتر ایستاده بودن رو نگاه میکردم. همینطور که مشغول حرف زدن بودم، دیدم خانم پلیس به یکی اشاره کرد که ((بیا)). با نگاهم دنبال خانمی گشتم که پلیس بهش اشاره کرده بود. دیدم یه دختر خیلی ساده پوش داره به سمت ماشینهای گشت میره. یه روسری سفید با یه مانتوی مشکی تا زیر زانو و شلوار جین طوسی رنگ و کتونی سفید. نزدیک تر رفتم. دختر، ارایش خیلی ساده ای داشت که اصلا به چشم نمیومد. خانم پلیس، داشت باهاش صحبت میکرد. صحبتم رو تمام کردم و خواستم برم نزدیکتر که ببینم پلیس به چیه این دختر ایراد میگیره. چشمم افتاد به نرده های بین خیابون و پیاده رو. قید جلو رفتن رو زدم . از دور داشتم نگاه میکردم که دیدم یه خانم چادری به سمت ماشینهای گشت و دختری که گرفتار شده بود اومد و ایستاد و با پلیس شروع به صحبت کرد. حدس زدم باید مادر دختر باشه. خانم پلیس، بدون توجه به زن، دست دختر رو گرفت به سمت ماشین راه افتاد. مادر، وقتی دید داره کار از کار میگذره، شروع کرد به داد زدن و کمک خواستن . مردم جمع شدن اما هیچکس جلو نرفت و هممون فقط بیننده بودیم. پلیس توجهی به جیغ و داد زن نکرد و دست دختر رو کشید و سوار ماشینش کرد. خودش هم سوار شد و ماشین استارت خورد که راه بیفته، مادر، دوید جلوی ماشین و دو دستی کوبید رو شیشه ماشین و فریاد زد((نمیذارم دخترم و ببرید. نمیذارم ببریدش. باید من رو بکشید...)) با این کار زن، حلقه جمعیت تنگتر شد و ماشین رو محاصره کرد. یکی از پلیسهای مرد پیاده شد که جمعیت رو متفرق کنه. زن هم سعی میکرد در ماشین رو باز کنه و دخترش رو بکشه بیرون. پلیس داد میزد (( جمع نشید، نایستید اینجا)) اما مردم از جاشون جم نخوردن و شروع کردن به هو کردن. چند نفری هم داشتن با موبایل فیلم میگرفتن. یکی از داد میزد(( ولش کنید...)) اون یکی میگفت(( بابا زور نیست که...)) یه خانمی هم میخواست مادر دختره رو اروم کنه اما زن در ماشین رو چسبیده بود و تکون نمیخورد. داشت شلوغ میشد و کار از دست پلیس در میرفت. در ماشین باز شد و دختر پیاده شد. جمعیت که هنوز داشتن هو میکردن، با پیاده شدن دختر شروع به کف و سوت زدن کردن. مادر دست دخترش رو گرفت و کشید طرف پیاده رو. رفتم به طرفشون. چند تا خانم هم دور و برشون بودن. ماشین پلیس راه افتاد و جمعیت دوباره شروع کرد به هو کردن. پشت سرم یکی گفت (( حقشونه...)) یکی دیگه گفت(( مردم همیشه باید همین کار رو بکنن...)). مادر و دختر دم در یه مغازه ایستاده بودن و داشتن با هم حرف میزدن. رفتم جلو. دختره خیلی ساده و معمولی لباس پوشیده بود. رنگش پریده بود. مادرش به مغازه دار گفت(( یه لیوان اب میشه بدی؟)). مغازه دار که پسر جوونی بود گفت(( حاج خانم نوکرتم هستم. کارت خیلی درسته)) و رفت داخل مغازه. دختر بازوش رو مالش داد و گفت(( مرد نامحرم تو ماشین همچی دستم رو فشار داد.)) مادرش گفت(( استینت رو بزن بالا ببینم چیزی نشده)) .دختر زد زیر گریه. مادر گفت ((خیر نبینن الهی .))نایستادم.

 

                                    *******************

                                   

داشتم وزرا رو اروم اروم بالا میرفتم و دنبال جای پارک میگشتم. سر کوچه پنجم، صدای جیغ شنیدم .اونور خیابون یه ون گشت ارشاد با یه الگانس ایستاده بود و یه مامور مرد و یه مامور زن داشتن با یه خانم که چند متر اونطرفتر ایستاده بود صحبت میکردن. به زن میگفتن(( بیا سوار شو)).زن که ارایش خیلی غلیظی داشت، یه مانتو و دامن تا بالای زانو پوشیده بود و یه چکمه هم تا زیر زانو بدون جوراب پاش بود ،اصلا جلو نمیرفت و داد میزد ((بابا من با ماشین اومدم برم دکتر. دوتا کوچه بالا تر ماشینمو پارک کردم. من سوار نمیشم)) مامور مرد گفت(( خانم محترم بفرمایید سوار شین)) زن دوباره جیغ زد((من سوار نمیشم. بکشینمم سوار نمیشم. ای مردم، کمک...)) همینکه زن پلیس اومد بره به سمت زن متبرج¹، اون همینطور که داد میزد((من سوار نمیشم )) دوید واومد اینطرف خیابون، سر کوچه ایستاد و داد زد((... کشها)) و دوید و از پشت من رد شد و رفت داخل کوچه. پلیسها سوار شدن و رفتن. دنده عقب گرفتم و داخل کوچه رو نگاه کردم. زن هنوز داشت میدوید.

پ.ن۱- تبرج که ظاهرا یه اصطلاح فقهی هست رو از صحبتهای سردار رادان یاد گرفتم. متبرج هم فکر میکنم اسم فاعل تبرج در بابت تفعل باشه.

 

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 24 آذر1386 ساعت | لینک ثابت

۱

 

ساعت هشت صبح از خونه میزنم بیرون. تا فردا صبح همین موقع بیشتر وقت ندارم. باید تو این مدت کوتاه بهش نشون بدم که چقدر تو انجام وظایفش کوتاهی میکنه. بعضی جاها بیخودی گیر میده و بعضی جاها هم الکی بی خیال میشه. بعد از مدتها چک و چونه زدن، اون دوتا چیزی رو که ازش میخواستم قبول کرد. یکی ذره ای از قدرتش رو، یکی هم اینکه به خاطر این بیست و چهارساعت مواخذم نکنه.

میام سر خیابون. اول صبح و این ترافیکی که ازپشت چراغ قرمز تا صد متر بالاتر ادامه داره، اعصابم رو به هم میریزه. خودم رو کنترل میکنم. اخه من امروز یه ادم عادی نیستم. چند دقیقه میگذره اما چند متر بیشتر نمیتونم جلو برم. چشمام رو میبندم و باز میکنم. همه ماشینها غیب شدن و چراغ هم سبزه. از چهارراه رد میشم. فکر میکنم تو ماشین به دور و برم مسلط نیستم. ماشین رو کنار خیابون پارک میکنم. افسری که سر چهار راه ایستاده سوت میزنه و با دستش علامت میده که راه بیفت. نا خوداگاها تو دلم میگم((گمشو...)). و بعد پلیس رو میبینم که مات و مبهوت داره از اینور خیابون به اونور خیابون میره و در و دیوار رو نگاه میکنه. ته دلم ذوق میکنم. پیاده راه میفتم. از دور یه موتوری رو میبینم که با سرعت داره از تو پیاده رو به طرفم میاد. نزدیک من که میشم راهم رو کج میکنم و جلوش می ایستم. میگه((کوری مگه؟)) . سر تکون میدم و میگم((بمیر بابا!)). موتوری از روی موتور میفته روی زمین وانگار که سالهاست مرده. زیاد مهم نیست و من کارهای خیلی مهمتری دارم که باید انجام بدم. معطل نمیشم و از بین چند نفری که دارن میدون سمت موتوری رد میشم. سر چهار راه بعدی، چند نفر منتظرن که چراغ سبز بشه و از خیابون رد شن. با اینکه خیلی کار دارم، صبر میکنم. یه نفر در حالیکه داره با موبایلش حرف میزنه، میاد و بی توجه چراغ، میره وسط خیابون. ماشینها سرعتشون رو کم میکنن، فکر میکنم(( ای که ماشین بزنه بهش...)) هنوز حرفم تموم نشده که یه ماشین، باسرعت میاد و میزنه بهش. مرد چند متر اونطرفترپرت میشه و ماشین هم باسرعت فرار میکنه. تو دلم میگم((حقش بود.)). نیم ساعت گذشته و من هنوز هیچ کاری نکردم. سر چهارراه رابندون شده و من هم که خیلی کاردارم راه میفتم که برم که یه نفر میاد از کنار رد میشه و اب دهنش رو میریزه زمین درست کنار پای من. نگاش میکنم و میگم(( اشغال)) و بعد یه کیسه زباله رو میبینم که کنارخیابون افتاده...

شب برمیگردم خونه. میشینم حساب میکنم ببینم که امروز کارم چطور بوده. صدو بیست و سه تا موتور، هزار و پنجاه و دو تا تاکسی، چهار صدو نود و شش تا سواری، سه تا اتوبوس، چهل و چهارتا مغازه دار، سیزده تا پلیس و چهارده هزار نفر که اکثرشون هم جوون بودن.  تازه چهار پنچ تا خیابون رو بیشتر نتونستم سر کشی کنم. کار امروزم زیاد تعریفی نداشت. میخوام برم ادامه بدم. اما امروز خیلی خسته شدم میخوام بخوابم. شاید باهاش حرف بزنم و بیست و چهار ساعت دیگه ازش وقت بگیرم.

 

  ۲

                                                                  

گاهی وقتا که خیلی از دست کار هاخدا شاکی میشم، فکر میکنم که من اگه جای خدا بودم، میتونستم کار دنیا رو رتق وفتق کنم یا نه؟ و همیشه هم بعد از کلی تخیل ،به این نتیجه میرسم که (( خدا رو شکر که من خدا نیستم.))

 

۳

 

گاهی وقتا خودم رو کاندید خدا شدن میکنم.واسه دوستام سخنرانی میکنم و برنامه هام رو میگم .همیشه به دوستام میگم (( من اگه خدا بشم، جزای عمل هر کسی رو همون موقع میدم. من اگه خدا بشم، کوچکترین هنجار شکنی رو به بدترین وجه، مجازات میکنم. من اگه خدا بشم،جمعیت جهان رو به یک چهارم میرسونم. همه هم ادم حسابی.)) و دوستام هم همیشه میگن ((خدا رو شکر که تو خدا نیستی))

 

۴

 

گاهی وقتا فکر میکنم چه خوب میشد اگر که زندگی هم مثل بازیهای کامپیوتری، کد تقلب داشت.

 

 

                                                                    

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 17 آذر1386 ساعت | لینک ثابت

دم غروبه. بارون میاد و طبق معمول همیشه ماشین هم نیست. سر خیابون ایستاده ام. یه تاکسی میاد و دست نگه میدارم .تاکسی می ایسته. صندلی جلو یه اقا نشسته و صندلی عقب هم دوتا خانم. در عقب رو باز میکنم و خانمها کمی خودشون رو جابجا میکنن و من میشینم. راننده داره با مسافر جلویی صحبت میکنه. نمیشونم اما میفهمم که راننده یه چیزی میگه.

مسافر جواب میده: درست میشه...

ادامه صحبت مسافر تو بوق یه ماشین گم میشه.

راننده میگه: کی اخه؟ اون رو هم که میگن بنزین تموم کرده دیگه نمیاد.

مسافر جواب نمیده. دو تا خانم هم که سرگرم صحبت کردن با خودشونن.

راننده دوباره میگه: اون هم که سهمیه بنزینش تموم شده.

مسافر چیزی نمیگه. دوتا خانم هم سرگرم صحبت خودشونن. جلوی خودم رو میگیرم و چیزی نمیگم. این دفعه تو اینه نگاه میکنه و حرفش رو تکرار میکنه. چیزی نمیگم. کمی جلوتر دوتا خانم و اون اقا پیاده میشن. راننده تو اینه نگاهم میکنه و میگه:

ـ جون داداش گرخیدم. فکر کردم این یارو بسیجی بود.

 میگم:

ـ خب شما باید بدونید که با هر چیزی نباید شوخی کنید.

جا میخوره. تو اینه میخنده و میگه:

ـ نه بابا! این که جوکه وگرنه ما مخلص امام زمان هم هستیم.

دو تا اقا دست بلند میکنن و سوار میشن. میشینن عقب کنار من. کمی جلوتر یه مرد مسن هم سوار میشه و هنوز ننشسته شروع میکنه به حرف زدن.خودم رو با گوشیم سرگرم میکنم اما جسته و گرخته حرفاش رو میشنوم. یه چیزی میگه که متوجه نمیشم. بعد میگه:

ـ هیچ میدونید که جور دیگه ای هم میشه زندگی کرد؟

کسی جواب نمیده. دوباره میگه:

ـ جوونا! با شما هستم.

گوشی رو میذارم تو جیبم و میگم:

ـ اینجا نه، چون اینجا تا یادمون میاد همین وضع بوده.

مرد مسن میخنده. میگه:

ـ راست میگی، شما ها بچه های انقلابید. از وقتی که چشم باز کردید به جاتون فکر کردن و تصمیم گرفتن.

با خنده میگم:

ـ خب زحمت مارو کم کردن. مسئولیت فکر کردن و تصمیم گرفتن رو از رو دوشمون برداشتن.

مرد مسن قهقهه میزنه:

ـ حرف پدر مادراتون رو گوش نمیکنید، اما اینا هرچی میگن میگید چشم.

راننده برمیگرده مرد مسن رو نگاه میکنه و میگه:

ـ اخه اینا زور دارن . بابا ننه هامون نمیتونن زور بگن.

مرد مسن، سر تکون میده و میگه:

ـ خیلی ملت بدبختی شدیم، عادت کردیم به زور شنیدن. فریاد زدن و اعتراض یادمون رفته... اقا من اینجا پیاده میشم.

راننده میزنه سر ترمز و مرد پیاده میشه. از تو کیفش یه هزار تومنی در میاره به راننده میده. راننده  پونصد تومان بهش بر میگردونه.

مرد مسن سرش رو از شیشه میاره تو و میگه:

ـپسرم چیزی شده؟ اقای احمدی نژاد چیزی گفته؟ بنزین گرون شده؟ من این مسیر رو همیشه با سیصد تومن میام.

راننده براق میشه تو چشم پیرمرد و میگه:

ـ دم غروبه ، بارونه، بیخود کردی سوار شدی. سوار شدی، بیخود کردی کرایه رو نپرسیدی.

پیرمرد میناله:

ـ اخه کی میگه موقع بارندگی کرایه دوبرابر میشه؟

راننده داد میزنه:

ـ من میگم . حالام هری.

مرد مسن چیزی نمیگه و دور میشه. به راننده میگم:

ـ کرایه سیصد تومن بود. ازش زیاد گرفتید.

راننده ترمز میکنه و برمیگرده طرف من و میگه:

ـ همینه که هست.

ـ این بی ادبی شما من رو عصبانی میکنه.

راننده نگاهم میکنه و سرش رو برمیگردونه  و ماشین راه میفته. زیر لب یه چیزی میگه. درست نمیشنوم.

میپرسم:

ـ چیزی گفتید؟

ـ نه!

...

نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت | لینک ثابت

استاد ارجیناله. اصل اصل. خود جنسه. نه بدله ،نه مد و نه تیپ. دقیقا همون چیزیه که ادعا میکنه. عقیده ای که ابراز میکنه با گوشت و خونش عجینه و ادم حس میکنه حاضره جونش رو فدای ارمانش کنه. با همه اینها استاد اصلا متحجر و متعصب نیست. نظرات جدید رو هم قبول میکنه، اما سخت ترین کار اینه که درستی یه فرضیه رو بهش نشون بدی. خیلی نکته سنج و ریزبینه.البته من فکر میکنم نسل استاد رو به انقراضه، چون امثال اون خیلی کمن.

استاد همه زندگیش وطنشه. ایران. نه این ایرانی که الان داریم. یه ایران با شکوه و قدرتمند. استاد کاملترین ارشیو کتابهای تاریخ ایران رو داره. استاد داره خط و زبان  فارسی باستان و اوستایی رو یاد میگیره. الان خط میخی رو قشنگ میخونه و معنی میکنه.استاد میگه هر جوون ایرانی ای باید گذشته خودش رو بدونه و خیلی علاقه داره که دیگران هم با این کلاسها اشنا بشن. استاد(( دوهفته نامه امرداد)) میخونه. یه نشریه خصوصی که توسط زرتشتیهای ایران منتشر میشه.

استاد با خوشبینی زیادی معتقده که این حس میهن پرستی که الان همه ازش حرف میزنن واقعیه و لقلقه ی زبون نیست. میگه ایرانی ذاتا میهن پرسته.و ناسیونالیسم ایرانی در طول تاریخ هیچوقت از بین نرفته. فقط در زمانهایی ضعیف شده.

استاد ایمان داره که ایرانی هروقت که خواسته ،تونسته. استاد میگه الان جوونای ما دارن میفهمن.دارن میشناسن. الان پان ایرانیسم در حال زنده شدنه. استاد معتقده که اینده روشنه.

 وقتی از کم شدن سهم ایران از دریای خزر حرف میزد، غم تو صداش موج میزد.

                                           *************

 

تاکسی جلوی پام نگه میداره. یه مسافر داره که اونم پیاده میشه. 

میگم: ارژانتین.

راننده با سر اشاره میکنه که یعنی((اره)). سوار میشم.

راننده تاکسی یه مرد سی و دوسه سالس.عینکیه و جلوی موهاش کمی ریخته.

گفتم: سلام.

راننده جواب داد: درود بر تو جوان نیک نهاد اریا بوم.

خوشم اومد . نگاش کردم و یه لبخند زدم .

_ اریا بوم فرمودید؟

اه کشید.

_بله ،اریا بوم، ایران خودمون رو عرض میکنم. که یه وجب بیشتر ازش نمونده.

یه غمی تو صداشه. بغض کرده.نمیدونم باید چی بگم. اون هم هیچی نمیگه. میرسیم. پیاده میشم .تلفنم رو در میارم که زنگ بزنم به استاد.میخوام واسش تعریف کنم.

 استاد در دسترس نیست.

نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 1 آذر1386 ساعت | لینک ثابت
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar