از کنار هم میگذریم. از هم دور میشویم. همدیگر را فراموش میکنیم.
اخر دوستی ـ دوستی، نه یه رابطه دوستانه ـ اگر عادت کردن نباشه (رابطه بر مبنای عادت دو نفر، دوستیه؟)، این عبارت بالاست. البته مثل هر چیز دیگه ای، با استثناء. هر چقدر هم دو نفرسری از هم سوا باشن، بالاخره اون روز میرسه. قبلا هر روز همدیگرو میدیدن، الان شاید هفته ای یه بار. بعدا هم فقط تلفن و بعدش هم یه نفس راحت.
دوستی مثل یه بده بستان میمونه. هر چیزی ممکنه جنس این بازار باشه. پول ، معرفت، علم ،عشق یا هر چیز دیگه. ولی این مبادله تا وقتی ادامه پیدا میکنه که دو طرف چیزی واسه عرضه داشته باشن. یه چیز جدید. اگر یه نفر کم بیاره، یا پشت یه چراغ قرمز بمونه ،پروژه ی عبور شروع میشه. یکیشون مونده و کم اورده، اما اون یکی رفته.
اگر بفهمن چه بلایی سر دوستیشون داره میاد، ممکنه قبل از اینکه کار از کار بگذره یه جوری اون توازن رو برقرار کنن. حتی با بزرگواری یکیشون که حتما اون یکی رو بدهکارتر میکنه. اما از اونجا که اون دوتا خیلی کارشون درسته و اصلا بینشون این حرفها نبوده و نخواهد بود! هیچوقت نمیفهمند که چه اتفاقی داره میفته. فقط میبینن روزبروز چقدر حرفاشون واسه همدیگه کمتر شده. چقدر زود از بودن کنار هم خسته میشن. و چقدرحوصله همدیگرو سر میبرن. و اینجوریه که از هم دور میشن.
رابطشون همینطور کجدار و مریز ادامه پیدا میکنه. تا اینکه یکیشون (معمولا اونی که جلو زده) خسته میشه از کوتاه اومدن و مراعات کردن و چیزی نگفتن. چون تا اونجایی که اون یادش میادـ که اینجور موقعها حافظه خیلی ضعیف عمل میکنه ـ همیشه اون بوده که به خاطر دوستیشون دندون رو جیگر گذاشته. و معلومه که دیگه خسته شده. در حالت خوش بینانه، سعی میکنن سلام علیکشون به جاش باشه اما دیگه حساب حساب باشه و لاجرم کاکا هم برادر. اما در حالت بدبینانه، میزنن به تیپ همدیگه و خودشون رو از یه چیزی ( معمولا سگ) کمتر میدونن اگه اسم اون یکی رو بیارن. که هر دو حالت خوشبینانه و بد بینانه یه نتیجه بیشتر نداره و اونهم فراموش کردن همیدگس.
البته همیشه استثنا هم وجود داره.میشه از یه نفر خسته بود، اما به حرمت اون دوستی ای که قبلا بوده، تحمل کرد.
بی تعارف، نگهدارنده ی خیلی از دوستیهای قدیمی یا عادته یا صبر.
تاکسی چند متر جلو تر ایستاد. همینطور که با عجله به سمت تاکسی میرفتم کیف پولم رو از تو جیب شلوارم دراوردم . در رو باز کردم و مردی کنار در نشسته بود خودش رو کنار کشید و من نشستم. راننده راه افتاد و در رو بستم. یه کم که جابجا شدم یه بوی ناخوشایندی پیچید زیر بینیم. اقایی که خودش رو جابجا کرده بود تا من بشینم خیلی زود خوابش برده بود و با تکونهای ماشین سرش اینور اونور میفتاد. بوی بدهم احتمالا از لباسها ی اون بود. لکه های بزرگ روی لباساش.موهای ژولیده. گردن و اون قسمت از دستهاش که از استین بیرون بود سیاه و کثیف. سر زانوی شلوارش هم از دوجا سوراخ شده بود.
خودم رو جمع و جورکردم و تا می شد خودم رو چسبوندم بودم به در ماشین. اون هم که خوابش سنگین شده بود تنش افتاده بود سمت من. خودم رو یه تکون دادم و اونهم همونطور که چشماش بسته بودجابجا شد و راست نشست. گردنش خم شده بود رو سینش اب دهنش اویزون شد و بعد از یه کم اینور اونور تاب خوردن روی پیرهنش افتاد و امتدادش مثل یه ابشار لرج بین دهن و سینش ادامه داشت. همونطور که زیر چشمی داشتم نگاش میکردم از کیفم پول دراوردم کرایه رو بدم. یه هزار تومنی دادم به راننده . گفت((اقا خرده بده.)) گفتم ((چقدر میشه)) گفت((سیصد))کیف پولم رو گذاشتم بین پاهام و دست کردم از تو جیب کاپشنم پول خردهامو دراوردم و سیصد تومن دادم به راننده. راننده گفت(( میدون ونک . به سلامت)) همینطور که داشتم پیاده میشدم شنیدم که راننده داشت اون اقا رو بیدار میکرد. از از جوب رد شدم . چند قدم رفتم دیدم یکی داره داد میزنه ((اقا، اقا...)) برگشتم دیدم همونیه که بغل دستم نشسته بود و داره تند تند میاد طرفم.ایستادم. کثیفی تن و لباسش اینجوری بیشتر به نظر میومد. قبل از اینکه فکر کنم ممکنه چکارم داشته باشه رسید بهم و دستش رو دراز کرد و گفت(( فکر کنم مال شماس. پیاده شدید افتاد کف ماشین.))
نگاهم رو کیف پولم که تو دستش بود خشک شد.
من پائولو کوئیلو رو دوست ندارم.
من از پائولو کوئیلو بدم میاد.
من از پائولو کوئیلو متنفرم.
من دوستش ندارم.
البته نویسنده خوبیه و خوب داستان تعریف میکنه. ومشکل من هم دقیقا با همین داستان تعریف کردنشه. جناب اقای کوئیلو در مورد مسائلی مینویسه که باید ادم خودش بهشون برسه. یعنی ارزششون دقیقا با میزان رنج و تفکر و تعمقی که در موردشون میشه برابره. جناب اقای پائولو کوئیلومثل رستورانهای فست فود مشتی مفاهیم سطحی و کم اهمیت رو با کلمات قشنگ و جملات شیوا به ما قالب میکنه و اینکه همه چیز حاضر باشه و در کوتاهترین زمان بخوایم بهشون برسیم چندان نتایج ارزشمندی نخواهند بود. در واقع جناب اقای کوئیلو ما رو از غور درمتافیزیک بی نیاز میکنه. و این اتفاق وحشتناکیه. یعنی اگر بخواهیم باتکیه بر اموخته هامون از کتابهای جناب اقای کوئیلو دنیا رو بشناسیم هیچ وقت نخواهیم توانست به عمق مسائل پی ببریم. چون اقای کوئیلو به جای همه ما فکر کرده و تجربه کرده و جهان رو شناخته و خب، لطف کرده و با نوشتن کتابهایی که در تیراژهای میلیونی هم چاپ میشن اون مسائل رو با ما هم در میون گذاشته.
البته عارفان بزرگ ما هم درسهاشون رو با داستان تعریف کردن اموزش میدادن. منطق الطیر عطار در ظاهر یه داستانه. اما همه میدونیم که پشت این داستان چه راز شگرفی بیان شده. ومهم اینه. یعنی فقط با تفکر و با جور دیگه دیدن میشه که اون مفهوم اصلی رو از دل داستان بیرون کشید. و از کشف رمز لذت برد که متاسفانه جناب اقای پائولو کوئیلو ما رو از این لذت محروم کرده.
من از پائولو کوئیلو بدم میاد.
به نظر من پائولو کوئیلو یه ادم بی بند و باره. عقده ای و بی بند و بار. واسه فهمیدن این مساله کافیه کتاب ((زهیر)) رو بخونید که تقریبا زندگینامه خودشه .
پائولو کوئیلو هیچ حرفی از خودش نداره. و چیزهایی هم که تو کتاباش مینویسه فقط تکرار اموخته هاشه. هیچ کدوم از کتابهاش چیزی نیست به غیر از اقتباس از اثار دیگران و یا سرگذشتشون و یا تجربه های فوق العاده شخصیش از عرفانهای دیگه.
به نظر من پائولو کوئیلو یه ادم بی بند و باره. و واسه اینکه این بی بندوباریش رو توجیه کنه، میاد و با فلسفه بافیها و گزینش کردن، قسمتهایی از مکاتب عرفانی دیگه رو باهم تلفیق میکنه.هیچ فرقی نمیکنه. عرفان سرخپوستی، مسیحی، اسلامی، چینی ،هندی و یا چیز دیگه. مهم اینه که مواردی رو انتخاب میکنه که توجیه کننده روش زندگی نه چندان صحیح اون باشه. کوئیلو نیاز خودش به برقراری رابطه جنسی رو خیلی ریاکارانه تقدیس میکنه.یعنی تو نوشته هاش مرتب دم از عشقبازی
((fun loving میزنه و عطش سیری ناپذیر خودش رو با مقدس جلوه دادن این نیاز شدیدا انسانی و زمینی توجیه میکنه. یعنی که این کارها رو واسه ازاد کردن نیروی عشق انجام میده. این مساله( امیزش جنسی) درکشورهای غربی یه مساله پیش پا افتادس. اما اینکه کسی بخواد این میلش رو مستمسک رسیدن به هدف متعالی و روحانیش نشون بده، جاییه که من رو خیلی ناراحت میکنه.
من از کوئیلو متنفرم.
من یه ایرانیم. از شرق اشراق. از سرزمین عرفای بزرگ. وارث حافظ و مولانا که سرچشمه نابترین واصیلترین عشق عالم(عشق به معبود) بودن. واسه من سنگینه که یه نفر از اون سر دنیا بخواد بیاد با فلسفه خودش که واقعا هیچ چیزهم نیست ما رو تحت تاثیر قرار بده. واسه من همه کتابهای کوئیلو با هم قابل قیاس با یه بیت از حافظ و مولانا نیست. چون اون چیزی که تو مثنوی اومده مال منه. همه چیزش واسه من گفته شده. با دین من و با فرهنگ من سازگاره. اما کوئیلو فقط داره من رو از اصلم دور میکنه.
باید دنیا رو ببینیم. الان تو اروپا و امریکا پر از این مکتبها و تفکرات معنوی که همه شون سعی میکنن یه چیز روبگن و معنویت از دست رفته رو به انسانها
برگردونن.صرف نظر از درست بودن یا نبودنشون، هرکدوم هم طرفدارهای خودشون رو دارن .واسه اونا مشکلی نیست. اما واسه من سرشکستگیه که عطار ها و ابوسعید ها رو رها کنم و کوئیلو بخونم.
لیوان چایی رو میز. رقص بخار بالای لیوان.الان ساعت ده و سی دقیقس. شب .حدودا بیست و هفت ساعته که سیگارنکشیدم. اینکه تونستم بیست و هفت ساعت دود نکنم نشونه خوبیه واسم. یعنی که دیگه تموم شد. اخه هیچوقت سیگار نکشیدنم بیشتر از بیست و چهار ساعت طول نکشیده بود، تازه قبلا امید دوباره کام گرفتن از سیگار تحمل نکشیدنش رو راحت میکرد.
همیشه واسه جدا شدن ازش دنبال یه محرک و انگیزه بزرگ میگشتم. یه چیزی مثل مرگ. امیدم از دوستانم هم بریده شده بود . اخه بدبختی من اینجا بود که خودم بیشتر از هر کسی ضررهای سیگار رو میدونستم واسه همین هم هیچ وقت با انذار دیگران غافلگیر نمیشدم. از طرف دیگه خیلی وقت بود که هیچ کس از همراهیه همیشگیه من و سیگار تعجب نمیکرد. ناراحت نمیشد. اخه به نظر هیچ کس مشکل بزرگی نبود، یه چیزی که نبودنش بهتره، همین. تا همین دیشب...
چند روزی بود که به خاطر دردی که تو سینم حس میکردم سیگار کشیدنم رو کم کرده بودم. تو فکر بودم که همینطور یواش یواش ترکش کنم. دیروز هم که تا ساعت سه خونه بودم و مشکلی نداشتم. ساعت سه از خونه زدم بیرون. باید چند تا کتاب میخریدم و به دیدن یه دوست میرفتم. دوستی که تصور دیدنش بدون تموم کردن حداقل یه پاکت سیگار غیر ممکنه. از کیوسک سر کوچه سه نخ سیگار خریدم(چند روزی بود به هوای کمتر دود کردن پاکتی نمی خریدم.) با این امید که تا اخر اون شب با همون سه نخ سر میکنم. اما بعد از اینکه گشت و گذارم از میدون انقلاب تا چهار راه ولیعصر تموم شد و میخواستم واسه دیدن دوستم سوار ماشین بشم دیدم از سه نخ دومی هم که خریدم فقط یکی مونده. به هرحال بعد ازدیدن دوستم وقتیکه سوار تاکسی شدم حساب کردم با همه خودداری که کرده بودم اون یکی دوساعت هم با کشیدن هفت نخ دیگه همراه بوده و یه سیگار هم تک و تنها تو جعبه سیگارم مونده. تصمیم گرفتم تو اولین موقعیت اون سیگار رو هم از تحمل غم تنهایی نجات بدم. اما...
همینکه ماشین راه افتاد یه درد وحشتناک تو سینم پیچید. دقیقا سمت چپ قفسه سینم. چند روزی بود که این درد رو داشتم اما ایندفعه خیلی شدید بود. نفسم به زور بالا میومد. انگار که یه وزنه هزار کیلویی رو سینمه. شیشه ماشین رو کمی پایین کشیدم.باد خنک کمی حالم رو جا اورد. تو صندلی جابجا شدم. اما دوباره حمله شروع شد. تازه معنی خفقان رو فهمیدم. خیلی بد بود. اینقدر درد و حالت خفگی شدید بود که اصلا به ذهنم نرسید به مسافر بغل دستیم حالی کنم که اوضاعم خرابه. یهو به نظرم اومد که کارم تمومه. خیلی پکر شدم. مردنم رو همه جوره تصور کرده بودم اما هیچ وقت فکر یه همیچین مردنی رو نکرده بودم. تو تاکسی .کاملا ناشناس. چشام رو بستم. از ته دلم از خدا خواستم یه فرصت دیگه واسه زندگی بهم بده. خدا هیچوقت روم رو زمین ننداخته. اما یه صدایی رو شنیدم. داد میزد. تهدید میکرد:(( این اخرین دفعس...)) قشنگ صدا یادمه. چشام رو باز کردم. همونجا پیاده شدم. خونه دایی نزدیک بود. خیلی خسته شده بودم. ترسیده بودم .مرگ هیچوقت اینقدر نزدیک نبود. زود خوابیدم. صبح زود هم بلند شدم اومدم خونه خودمون.
لیوان خالی روی میز. الان ساعت یازده و نیمه. شب .شد بیست و هشت ساعت. ازدیشب تا حالا اون صدا تو گوشمه. خیلی زنده و واضح. بدجوری تهدید میکرد . مطمئنم تهدیدش رو عملی میکنه اگه... فکر کنم دیوونه شدم. البته اینجوری راحتترم. مرگ. ترس. ترس از مرگ . نتونستم اون حالی رو که داشتم توصیف کنم. اما مطمئنم که دیگه سیگار نمیکشم. نه چسب میخوام نه ادامس و نه قرص. ترس کافیه.
سی ثانیه مونده بود چراغ سبز بشه . ماشینها سپر به سپر یه جوری ایستاده بودن که یه نفر به زحمت میتونست از فاصله بین دوتا ماشین رد بشه. اینه رو تنظیم کردم. یه اقا و خانم داشتن راهشونو از لابلا ی ماشینها پیدا میکردن و از خیابون رد میشدن.تو اینه می دیدمشون.از پشت من رد شدن و به اخرین ماشین که کنار من ایستاده بود رسیدن اومدن از پشتش رد شن. همزمان با اونا یه موتوری هم میخواست از جلوی ماشین که یه پراید بود رد بشه اما جا نبود. با دست به راننده پراید که یه مرد مسن با صورت لاغر بود اشاره کرد که((یه کم برو عقب من رد شم)). راننده پراید هم بدون اینکه اینکه اون اقا و خانم رو که از پشت ماشین داشتن رد میشدن ببینه ماشین رو یه کم ،شاید به اندازه پنج سانت برد عقب . که یهوخانمه بین پراید و ماشین عقبی گیرکرد و جیغش رفت به هوا.با صدای جیغ زن سرم رو برگردوندم اما راننده پراید اصلا متوجه نشده بود. موتوری هم داشت اروم پا میزد و از فاصله ایجاد شده بین دوتا ماشین رد میشد. خانمه دو دستی محکم کوبید رو صندوق پراید و داد زد (( پام ،برو جلو)). قبلا یه دفعه تو یه همچین موقعیتی قرار گرفته بودم و میدونستم خانمه هیچ دردی نداره فقط میترسه که ماشین عقبتربره و پاش خرد بشه. همزمان با فریاد خانم اقایی که باهاش بود سرش رو از شیشه سمت شاگرد کرد تو ماشین و داد زد(( مرتیکه برو جلو،پاش گیر کرده)) راننده پراید دستپاچه شد و اومد بره جلو ماشین پرید و خورد به چرخ عقب موتوره و موتوریه که هیکل درشتی هم داشت داد زد(( هش...)) راننده پراید به اقایی که سرش رو از شیشه کرده بود داخل و داشت داد میزد گفت(( موتوریه گفت برو عقب رد شم.))
اقا که قد کوتاهی داشت و کمی چاق بود گفت ((اون... خورد)). موتوریه گفت ((من... خوردم. خودت ... خوردی و پدرت.)) و موتور رو که با ضربه ماشین داشت میفتاد اروم خوابوند رو زمین و رفت به طرف مرد قد کوتاه چاق که حالا خانم همراهش داشت از پشت ماشین رد میشد. ((چی میگی زرزر میکنی بزنم چشمتو در بیارم)) اقا جا خورد اول هاج واج نگاش کرد. بعد یهو به خودش اومد داد زد((پای زنم کرده لای ،پای زنم گیرکرده)) موتوریه اقا رو هول داد(( به جهنم که گیر کرده))اقا همونطوری که داشت عقب عقب میرفت مشتش رو پرت کرد سمت موتوری...
چراغ سبز شد. راه افتادم.
رادیوی تاکسی روشن بود. یه اقای دکتر داشت در مورد سیگار و ضررهاش صحبت میکرد. یه جوری حرف میزد که من حس کردم خودش هم سیگاریه. اخر حرفاش هم چسب نیکوتین دار و قرص وادامس نیکوتین رو معرفی کرد.
اولین داروخونه ای که دیدم پیاده شدم. رفتم داخل داروخونه ویه خانمی پشت میز ایستاده بود. روی اتیکتی که به روپوشش سنجاق شده بود اسمش رو نوشته بود و (( دکتر داروساز)).
گفتم: چسب نیکوتین دار دارید؟
نگاهم کرد و پرسید: روزی چند تا سیگار میکشید؟
- الان کمش کردم. روزی ده دوازده نخ.
- دکتر بهتون گفته از این قرص استفاده کنید؟
- نه ،رادیو گوش میکردم یه اقای دکتری داشت صحبت میکرد...
حرفم رو قطع کرد.
-شما باید درجه دو و سه استفاده کنید.چند تا میخواید؟
- یه بسته بدید.
از داخل قفسه یه جعبه دراورد و گذاشت رو میز.
گفتم: قیمتش چنده؟
قیمتش رو گفت.کیفم رو از تو جیبم دراوردم. همینطور که داشتم پول میشمردم گفتم: واقعا کاری هم میکنه؟
گفت: ببینید. یه اقایی اومد گفت که سی ساله داره روزی یه پاکت سیگار میکشه. چهار تا از این چسبها البته درجه یکش رو بهش دادم. با همون چهار تا ترک کرد. اما یه نفر دیگه دوماه تمام میومد چسب میخرید. اما اخرش چسب رو ترک کرد . سیگار رو نه. این فقط کمک میکنه. مهم اینه که خودتون واقعا بخواید سیگار رو ترک کنید.
حرف خانم دکتر که تموم شد، پولها رو گذاشتم داخل کیف.
گفتم: من بعد مزاحمتون میشم.
خانم دکتر لبخند زد و گفت :خواهش میکنم.
از داروخونه اومدم بیرون.از تو جعبه سیگارم یه نخ سیگار دراوردم. نمیدونستم واقعا میخوام ترکش کنم یا نه.
فندک زدم و سیگار رو روشن کردم.
یه چیزایی تو زندگیم یه حسی دارن که مخصوص خودشونه، یعنی هیچ چیز دیگه ای نمیتونه جاشونو واسم پر کنه. زندگی من پر از این خاطرات و حسها، که یاد اوریشون من رو به اعماق خاطراتم پرت میکنه. نمیدونم بچه های الان هم از این چیزها دارن یانه؟ همیشه ذهنم تو مرز بین گذشته و حال سیر میکنه. نمیدونم این خاطراتمه که واسم عزیزه یا بچگیم و اون قسمت از روح لطیفیه که یه زمانی داشتم که منو اینطور وابسته به خاطراتم کرده. نمی دونم دلتنگی من واسه خاطره هاست یا واسه بچه گیا؟
به هر حال نوستالژیست بودن،واسه من حسرت خوردن مداومه. چون دیگه هیچوقت اون دور هم جمع شدنها، اون خونه، اون ادمها تکرار نمیشن. چون خونه خراب شده. چون مامانبزرگ مرده. درسته که الان هم جور دیگه ای از زندگی لذت میبرم اما هیچوقت اون لذت ناب نمیشه. دیگه بزرگ شدم. بچه نیستم.
خیلی عجیب با هم دوست شدیم. از کلاس سوم دبیرستان که با هم تو یه مدرسه بودیم دورادور میشناختمش. سال بعدش هم که رفتیم پیش دانشگاهی، باز هم با هم تو یه مدرسه بودیم. هم مسیر بودیم و گاهی وقتا با هم همراه میشدیم. اما تا قبل از اون روز هیچ دوستی عمیقی بینمون نبود. تا اینکه یه روز اواخر پاییز، صدام زد. رفتم پیشش. در حالیکه یه پاکت نامه دربسته رو میداد دستم گفت: (( من واسم مشکلی پیش اومده باید سه روز برم یه شهر دیگه. ممکنه دیگه برنگردم. شاید کشته بشم. میخوام اگر اتفاقی واسم افتاد این پاکت رو بدی به خانوادم. همه چیز رو توش توضیح دادم. تا قبل از سه روز هم درباره این موضوع باکسی حرف نزن.)) اینو گفت و رفت و حتی مهلت نداد ازش بپرسم چرا من. تو اون سه روز فقط خدا میدونه من چی کشیدم. بچه اول دبیرستانی و این حرفا؟ بعد از سه روز برگشت. سالم. بعدا واسم گفت که به خاطر دختری که دوست داشته _ دختری که چهار سال از خودش بزرگتر بود_ اما دختره میخواسته با کس دیگه ازدواج کنه ،تن به این سفر داده. حالا هم زخم خورده و غمگین اما سربلند، برگشته بود. هیچ وقت ازش نپرسیدم که چرا من رو واسه این مسئولیت انتخاب کرد.
دوستیمون اینجوری وارد یه مسیر دیگه ای شد. فهمیدم با هم دقیقا در یه سال و یه ماه و یه روز به دنیا اومدیم. اما اون با اون سنش تجربه هایی داشت که من حتی فکرشون رو هم نمیکردم. حرفایی میزد و فکرایی داشت که خیلی بزرگتر از سنش بودن. یواش یواش من رو با دنیای خودش اشنا کرد. یا بهتر بگم اون مرشد من شدو من شدم مریدش. چه شبهایی که تا صبح واسه من صحبت میکردو من گوش میدادم. شش ماه شب و روز باهاش بودم. از عشق حرف میزد و شعر و عرفان. من رو هم به این وادی کشوند. بهترین محبتی که در حق من کرد این بود که من رو با (( سهراب )) اشنا کرد. درک خیلی قشنگی از شعرهای سهراب داشت و من حدس میزدم اگر سهراب میخواست در مورد شعراش توضیح بده بهترازاون نمیتونست این کارو بکنه. یادمه که تو همون دوران من درگیر یه رابطه عاشقانه بودم که طبق معمول داشت به بن بست میرسیدو اگه اون و ((سهراب )) نبودن عاقبتم معلوم نبود .هیچ وقت تو دوستی کم نمی اورد و من با اون همه ادعام همیشه شرمندش بودم. تنها راهنمای من توزندگی بود و من بدون تعارف با خودم همیشه اعتراف میکنم موقعیتی که الان دارم رو مدیون اونم.
دوسال گذشت و من مجبور به یه مسافرت ناخواسته شدم و بعد هم کشور رو ترک کردم. تو همون ایام هم اونها از محل قدیمی به جای دیگه ای رفتن و فرصتی واسه دادن و گرفتن ادرس و شماره تلفن جدید نبود. خیلی واسم سخت بوداز کسی که شب و روز باهاش بودم اینطوری دور و بیخبر شده بودم. بدبختی اینجا بود دوستای مشترکمون هم که من باهاشون رابطه داشتم از اون خبر نداشتن و اونایی هم که از اون میدیدشون رابطه ای با من نداشتن. همین که هیچ راهی واسه ارتباط دوباره باهاش پیدا نکردم باعث شد فکر کنم که حتما حکمتی در کاره. چند سال دیگه در بیخبری گذشت. خسته شدم . باید برمیگشتم .
بعد از هفت سال به کشور برگشتم. بعد از دیدو بازدید با فامیل اولین کاری که کردم این بود که دنبال اون بگردم. درست یک هفته بعد از برگشتنم بهم خبر رسید که یه نفر همنام با اون تو یه شهر دور پست مهمی داره. همون روز،با اولین پرواز خودم رو به اون شهر رسوندم...
میدونی، خیلی بده که ادم از یه نفر دیگه واسه خودش یه بت بسازه. خیلی خطرناکه. چون اون بت به خاطر ذات انسانی درهم تنیده با اشتباهش، همیشه در خطر شکستنه.یه انحراف کوچک اگر تصحیح نشه ، تو دراز مدت میشه یه مسیر دیگه واسه خودش خیلی دورتر از اونی که ادم میخواد و سر از یه جای دیگه درمیاره. واسه همین هم یه خطای کوچیک باعث میشه ادم هدفش رو هم فراموش کنه...
من نمیدونم خطای کوچیک زندگی اون کجا اتفاق افتاد. اما من روزی هزار بار با خودم میگم که ای کاش هرگز دوباره نمیدیدمش. ای کاش اجازه میدادم اون تصویری که ازش تو ذهنم دارم همونطور پاک و دست نخورده بمونه. اما بت من شکسته... و من دیگه بت نمیسازم.
. پ.ن1: این ماجرا واقعیه و من به خاطر حقی که اون به گردنم داره واسه اینکه کسی اتفاقی نتونه بشناستش _اخه اون الان ادم مهمی شده_ اسم ادمها و شهرها رو حذف کردم و مغلق نوشتم.
. پ.ن2: سوء تفاهم نشه . اون الان خیلی ادم مذهبی و معتبریه. منتها واسه من دیگه اونی نیست که بود.
پ.ن3: هرگونه برداشت مادی و معنوی و پند اخلاقی و نصیحت و مزخرفاتی از این قبیل از این نوشته ممنوع میباشد!
بهنام خیری
وقتی بهت میگم غرغرنکن ،درد دل نکن ، باورکن واسه خودت میگم. میدونی واسه چی؟ چون وقتی درد دل میکنی، مخاطبت هرکی میخواد باشه، مطمئن باش هرچقدر هم در ظاهر خودش رو ناراحت نشون بده، ته ته دلش خوشحال میشه. اگر خوشحالیش به خاطر این نباشه که واسه تو مشکلی پیش اومده، واسه این خوشحال میشه که خودش رو اونقدر از تو عاقلتر میدونه که تو دردسری که واسه تو پیش اومده گرفتار نشده. خوشحال میشه که این مشکل تو باعث میشه احساس خودبرتر بینیش ارضا بشه.
بعضی دردها تو زندگی ادم هست، که بر خلاف اون چیزی که صادق هدایت میگه، نه تنها مثل خوره رو ح ادم رو نمیخوره، بلکه تحملشون در ((سکوت))، باعث بلوغ میشه. باعث میشه روحت قد بکشه. مهم اینه که درد رو تنهایی تحمل کنی، چشمات غمت رو فریاد بزنه اما صدات در نیاد.
وقتی اونی که عاشقشی ، تنهات میذاره ، یا حتی یه کاری میکنه که ازش توقع نداری، به جای اینکه هی بشینی واسه اینو اون ماجرات رو تعریف کنی و با قصه هایی که میسازی سعی کنی اون رو مقصر جلوه بدی و ترحم و دلسوزی دیگران رو به دست بیاری، فقط کافیه سکوت کنی، با سکوت و تنهایی زخمت رو تحمل کن، غمت رو بریز تو دلت . یه تلخی لذت بخشی داره، و اونوقته که بعد التیام زخمی که به دلت خورده و فراموش شدن غصت ـ که البته تا اخر عمرت جای اون زخم رو ی دلت میمونه و گاهی وقتا بی دلیل غم عالم میریزه تو دلت ـ میبینی که چقدر عوض شدی .
معذرت میخوام اگر خیلی سیاهه. ما ادما کاری کردیم که واقعیت خیلی تلخ و سیاه شده واسمون.
خواهش میکنم، تا اونجا که میتونی، درد دل نکن.

