تاکسی جلو پام زد رو ترمز. مسافری که کنار در نشسته بود پیاده شد گفت: من ساعی پیاده میشم.من نشستم وسط. مسافری هم که پیاده شده بود نشست و تاکسی راه افتاد. به زحمت گوشیم رو از تو جیبم دراوردم تا جواب اس ام اس رضا رو بدم. یکی دو کلمه تایپ کردم که حس کردم مسافر بغل دستیم داره من رو نگاه میکنه. زیر چشمی نگاش کردم دیدم زوم کرده رو صفحه گوشیم. گوشیم رو یه کم کج کردم و دوباره شروع به نوشتن کردم. این دفعه مسافر اون طرفی کنجکاو شده بود ببینه من دارم چی میفرستم...
تو مترو ایستاده بودم.به زور در کیفم رو باز کردم روزنامه رو بیرون اوردم.همین طور که یه دستم به میله بالای سرم بود سعی کردم روزنامه رو باز کنم. هنوز تای روزنامه رو باز نکرده بودم که دو سه تا کله چرخید سمت روزنامه.حوصلشون سر رفته بود! روزنامه رو تا کردم گذاشتم تو کیفم.
روی صندلی اتوبوس شرکت واحد نشسته بودم. یه کتاب از تو کیفم دراوردم.تابازش کردم و گذاشتم رو کیفم دیدم بغل دستیم زودتر از من شروع کرد به خوندن. چند صفحه خوندم اومدم ورق بزنم ، بغل دستیه دستش رو گذاشت رو دستم که یعنی صبرکن. طفلک عقب افتاده بود. کفری شدم. دستش رو که از رو دستم برداشت کتاب رو بستم که بذارم تو کیفم. گفتش: میشه ...؟ کتاب رو از کسی گرفته بودم که خیلی کتابهاش رو دوست داشت. البته فرقی هم نمیکرد. گفتم: نه!
بهنام خیری
کلاس چهارمم. اقای رمضانزاده داره سوالای درس علوم رو میگه و ما هم باید زود بنویسیم که عقب نیفتیم. میخوام برم دستشویی. دستم رو می برم بالا. معلم سرش رو که از روی کتاب بلند میکنه دست من رو میبینه. سر تکون میده که یعنی نه! دیگه نمی تونم خودم رو نگهدارم . ازکلاس میدوم بیرون ... برمیگردم. دم در کلاس سرم رو میندازم پایین و دستم رو میبرم بالا که اجازه بگیرم. اقای رمضانزاده میاد جلو. گوشم رو میکشه. محکم...
کلاس سومم.زنگ تفریحه.به صادق میگم میخوام خانم نریموسا رو اذیت کنم. زنگ کلاس میخوره. میریم سر کلاس .خانم نریموسا میاد اسم چند نفر رو میخونه که برن پای تخته درس بپرسه. اسم من رو هم میخونه. میریم و همه سوالارم جواب میدم . درسم خیلی خوبه.شاگرد زرنگ کلاسم. تو دفتر کلاس نمره میده و میگه برید بشینید. من همینطورکه به طرف نیمکت میرم پام رو میکوبم رو زمین. احساس میکنم کلاس میلرزه. خانم نریموسا صدام میزنه. میرم جلوی میزش وامیستم. میگه:" چرا پات رو میکوبی رو زمین. یکی بزنم تو گوشت برق از چشات بپره؟". تو چشاش نگاه میکنم...
کلاس دومم. وقتی که رو نیمکت میشینم پام به زمین نمیرسه و منم که پاهام رو تو هوا تاب میدم. خانم مرعشی میگه:" پاتو تاب نده". نوک پام رو میذارم رو زمین. شروع میکنم تمرین حل کردن. دوباره پاهام شروع میکنه به تاب خوردن. خانم مرعشی صدام میزنه. میرم جلوی کلاس کنار میزش. بلند میشه دوتا سیلی چپ و راست میذاره تو صورتم. میگه:" مگه نگفتم پاتو تاب نده." چشام پر اشک میشه...
کلاس اولم. موهام رو تازه با نمره چهار کوتاه کردم. بعد از مراسم صبحگاهی میایم سر کلاس . خانم حسامی زودتر از ما اومده و نشسته پشت میزش. جای من نیمکت اول ردیف وسطه. درست روبروی خانم حسامی. میشینم سر جام و کلاهم و در میارم. کلاه تنگه و زور میزنم تا از سرم دربیاد. کلاه در میاد. خانم حسامی نگاهم میکنه. میخنده...
بیست وچهار سالمه. به سینا میگم:" میخوام یه معامله بکنم.یا معاوضه.حاضرم هر چقدر از عمرم باقی میونده باشه، نصفش رو بدم در عوض برگردم کلاس اول دبستان." با سیگاری که میکشم میدونم که ضرر نمیکنم. سینا میگه:"من حاضر نیستم." میگم:"چرا؟" میگه:" چون تو هر لحظه به بهترین شکل ممکن زندگی کردم. بهترین افکار، بهترین تصمیمها، بهترین اعمال." میگم :"منظور من این نیست . به خاطر خاطره هام میگم. به خاطر اون بچگی ای که هنوز با منه." سینا میخنده. میگه:" مطمینم بچه که بودی هم خیلی دوست داشتی بزرگ بشی. تا بزرگ نشی قدر بچگیت رو نمیدونی." سر تکون میدم" نمیدونم . شاید هم اینجوری باشه که تو میگی."
هزار سالمه. هنوزم واسه اون معامله حاضرم. یا معاوضه...
بهنام خیری
داشتم فکر میکردم که باید چی کار کنم، یه پسربچه ،اومد کنارم ایستاد گفت: اقا فال بدم؟
گفتم: نه!
گفت: تو رو خدا، یه دونه بخر، دویست تومن بیشتر نیست.
یهو یه فکری به ذهنم رسید.
بش گفتم: برو به اون خانم مانتو ابی که کنار در اون مغازه ایستاده داره با اون سه تا حرف میزنه بگو ، اون اقاهه میگه شماره بدم؟
گفت: همون روسری مشکیه؟
گفتم : اره!
دوید رفت سمتش. باهاش حرف زد. اون هم برگشت من رو نگاه کرد.به پسر بچه جواب داد. پسربچه دوید اومد طرف من.
گفت: میگه بده، اما عجله کن میخوام برم.
شمارم رو زود رو یه کاغذ نوشتم دادم دستش. اونم رفت شماره رو داد به دختره. دختره هم کاغذ رو بازکرد شمارم رو خوند. با چشماش گفت "باشه".
پسره ایستاده بود روبروم. داشت نگام میکرد. کیفم رو دراوردم یه هزار تومنی بهش دادم.
گفت : همین؟
گفتم: کمه؟
گفت: من هر دفعه این کارو میکنم کمتر از دو تومن نمیگیرم.
گفتم: مگه قبلا هم این کارو کرده بودی؟
گفت: اره بابا، من اگه روزی واسه پنج شیش نفر این کارو نکنم که روزگارم سیاهه.
ساعتم رو نگاه کردم. دیرشده بود. هزار تومن دیگه بهش دادم.
دویدم.
بهنام خیری

