تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف
گفت: نه!

از ماشین پیاده شد. در رو اروم بست. سرش رو از شیشه اورد تو گفت: خداحافظ.. گفتم : خداحافظ. از روی جوب پرید. رفت تو پیاده رو. عینکش رو از تو کیفش دراورد و با بال روسریش تمیزش کرد.سرم رو چرخوندم و از تو شیشه عقب نگاش کردم. عینک رو گذاشت رو چشمش. داشت اروم اروم از تو پیاده رو به سمت چهار راه میرفت. اینه جلو رو تنظیم کردم که بتونم رفتنش رو ببینم. موبایلش رو گرفت دم گوشش. زنگ خورده بود. سریع صحبتش رو قطع کرد. نرسیده به چهارراه پیچید داخل پارک. شیشه های ماشین رو بالا کشیدم و گوشیم رو از رو داشبورد برداشتم و پیاده شدم. ماشین رو قفل کردم . داخل پارک از پشت درختها جوری میرفتم که منو نبینه. هرچند اصلا برنگشت پشت سرش رو نگاه کنه. چند متر جلوتر نشست رو یه نیمکت. موبایلش رو دراورد و چند ثانیه صحبت کرد. بعد قطع کرد. از پشت سرم صدای پا اومد.برگشتم دیدم یه پسر هم سن سال خودمه.رفت سمت نیمکتی که اون نشسته بود. دست گذاشت رو شونش. برگشت نگاش کرد .خندید. من رو هم دید. بازهم خندید.

برگشتم . دویدم. کنار یه درخت ایستادم. داشتم بالا می اوردم.

بهنام خیری

 

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت | لینک ثابت |

منم اولش همین کار رو میکردم. منم اولش همین طوری توجیه میکردم . دقیقا مثل تو. با خودم میگفتم عشق ارزشش خیلی بیشتر از غرور و شخصیت منه. میرم باهاش حرف میزنم. ازش میخوام یه فرصت دیگه به من بده. اگه قبول کنه که خیلی عالی میشه. اگر هم که بگه نه ،چیزی از من کم نمیشه. بازهم میرم باهاش حرف میزنم.اگه باز هم قبول نکرد ازش فقط ازش میپرسم که چرا با من این کارو کرد. بامنی که این همه دوستش داشتم. هر کاری میخواست واسش میکردم. تازه، ما که با هم هیچ مشکلی نداشتیم.الانم تو رو میبینم که دقیقا مثل اون موقع منی. یعنی، فکر میکردم که این من نیستم که داره له میشه، عشقه. واسه همین هم خرد شدن خودم رو نمی دیدم. الان تو هم متوجه نیستی که چقدر داری خودت رو به اسم عقش حقیر میکنی. اما یه جایی گوشه دلت همه اینها جمع میشه. بعد یهو ، می ترکه. اون موقس که میفهمی چی به سر خودت اوردی . همونطوری که من فهمیدم. حتی اگر نمیتونستم باهاش صحبت کنم می رفتم ببینمش ، از دور. خیلی هم حال میکردم. از اینکه قدر عشق رو میدونم. هرچند همون موقع هم میدونستم که این دیدار ها، مثل سیگاری که بعد از اینکه مستی از سرت پرید، میکشی ، خیلی لذت داره ، اما هیچوقت تورو مست نمیکنه. بعد یه روز ظهر، ساعت ۱ ، قلبم به صدا در اومد. خیلی سنگین. خیلی بد. هیچوقت دوست ندارم دیگه اون حال به سراغم بیاد. همونطور که اصلا دوست ندارم تو اونو تجربه کنی. خیلی بده. یه ساعت گریه میکردم .  واقعی ترین و بجا ترین گریه عمرم بود.با صدای بلند. تنهای تنها بودم.هیچی نداشتم . نه عشق نه غرور. هیچ. تو هم مثل من میشی. حواست باشه.

بهنام خیری

نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت | لینک ثابت |

هنوز.

نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 5 شهریور1386 ساعت | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar