تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف
نشسته بود رو پله کتابفروشی. سر نبش خیابون. از هر چند نفری که رد می شدن، به یکی چیزی میگفت. اونا هم بر میگشتن دست میکردن تو جیبشون پول در میاوردن بهش میدادن. تو دلم گفتم: (( ملت مفتخور پرور.)) چیزی که واسم جالب بود این بود که وقتی بهش پول میدادن، همه با لبخند ازش دور می شدن. فکر کردم: (( حالا پنجاه تومن دادن به یارو چه احساس بزرگواری میکنن.خوشحالن.))راه افتادم. باید از جلوش رد می شدم. اخم کردم. یکی دو قدم مونده بود برسم جلوش منو دید. لبخند زد. گفت: (( با یه لبخند، به این مادر پیرت کمک کن.)) یه جور بامزه ای گفت. خندم گرفت. برگشتم یه دویست تومنی بهش دادم.خندید. ازش دور شدم . داشتم میخندیدم.

بهنام خیری

نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت | لینک ثابت |

اگه دیگه نتونم ببینمش چی؟

 اگه ساعت کلاسهاش عوض شده باشه چی؟

 سه شنبه بود. از قبل تصمیم داشتم که تمومش کنم. یعنی می خواستم اون روز برم حرف اخر رو بزنم و جوابم رو بگیرم واگر گفت نه دیگه هیچوقت باهاش صحبت نکنم. می خواستم اگر گفت نه دیگه مثل این چند وقته فقط برم ببینمش. یه روز در میون . روزای فرد. میدون ولیعصر. همیشه من تنها اون با خواهرش و چند تا از دوستاش.

یه ماه کارم این بود که یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه ساعت ۳۰/۵ عصر برم رفتنش رو ببینم و ۷ عصر هم برگشتنش رو. اونم من رو میدید.

یه روز دیگه نتونستم صبر کنم . عجله کردم. خواستم برم باهاش صحبت کنم. حرف دلم رو بزنم. اشتباه کردم . دوستش گفته بود که: (( از فکرش بیا بیرون . اصلا تو این وادیا نیست.))

گفتم منم مثل بقیه نمیرم جلو. با روش خودم. عادتش می دم به دیدن خودم . اهلیش میکنم. همونطور شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد.

اما اشتباه کردم . عجله کردم. نمی دونم . شایدهنوز اهلی نشده بود. رفتم باهاش حرف زدم.

تو اتوبوس . خواهرش هم کنارش نشسته بود. با اخم نگام میکرد. خودش نه ، خواهرش. خودش خیلی اروم به حرفام گوش کرد. بعد گفت (( نه)) . گفت (( خودم نمی تونم )). گفت (( نه،من با شما مشکلی ندارم .خودم نمیتونم.))یکشنبه بود.

با خودم خیلی فکر کردم. گفتم نتونستم درست حرف بزنم . هول شدم. منظورم رو نتونستم درست برسونم. شایدم چون تو چشماش نگاه نکردم حرفم رو نفهمید. گفتم سه شنبه میرم باهاش حرف میزنم. واسه اخرین بار. اگه گفت نه دیگه هیچوقت حرفم رو تکرار نمی کنم. فقط میرم میبینمش. از دور. 

سه شنبه شد. رفت نشستم سر ایستگاه منتظرش. تا بیاد . اومد . با خواهرش و یکی از دوستاش. با خواهرش سوار شدن. مثل روزهای قبل ننشستن رو نیمکت ایستگاه. دوستش

سوار نشد. دم در اتوبوس ایستاد. هی بر میگشت با اخم نگام میکرد. دوستش یه چند سالی از خودش بزرگتر بود. از شیشه اتوبوس نگام کرد. واسش سر تکون دادم. افسوس.

اتوبوس راه افتاد. برگشت نگام کرد. دوستش اومد طرفم. واسش کف زدم . ((افرین.تلاش خوبی بود واسه کشتن عشق. نشد.))

ایستاد روبروم. حرف زد . داد زد. تهدید کرد. خواهش کرد.

گفتم که ((دیگه نمیخواستم مزاحمش بشم. فقط میخواستم بیام ببینمش. اما دیگه نمیام ببینمش.)). رفت. خسته بودم . یک ماه تحمل کردم. نرفتم ببینمش. سخت بود. گذشت. دیروز یکشنبه بود. گفتم برم ببینمش. از دور.

رفتم . خیلی منتظر موندم . نیومد. هنوز نیومده. نمی دونم اگه نیاد چی کار کنم. حالا می فهمم.تقصیر از خودم بود. می خواستم اونو اهلی کنم. خودم اهلی شدم . همونطور که گل، شازده کوچولو رو اهلی کرد.

بهنام خیری

 

 

نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 1 مرداد1386 ساعت | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar