گفتم: میری؟
نگام کرد. با اون چشمایی که هیچ وقت نفهمیدم چه رنگین. با همون نگاهی که هروقت میگفتم دوستت دارم نگام میکرد. ولی بدون خنده و شیطونی ای که همیشه ته نگاش بود.
گفت: اره.
دوباره روشو کرد اونطرف و بیرون رو نگاه کرد. کیف پولم رو از جیبم در اوردم. عکسش رو از تو کیف دراوردم. عکس مال سه سال پیش بود. الان چشماش قشنگتر بود.
گفتم: منتظرت می مونم.
برگشت نگام کرد. گوشه لبش تکون خورد. فکر کردم می خواد بخنده. گره روسریش رو سفت کرد. دست دراز کرد عکس رو از دستم گرفت. عکس رو نگاه کرد. انگار که داشت خودش رو تو اینه نگاه میکرد.
گفت: نه.
سرم رو برگردوندم . دستمالم رو از جیبم در اوردم عرقی رو که رو پیشونیم نشسته بود پاک کردم. شیشه رو پایینتر کشیدم و دستم رو از شیشه کردم بیرون . دستم خورد به در ماشین. سوخت.
گفتم: میام دنبالت.
عکس رو گذاشت رو کیفش. صورت عکس چسبیده بود به کیف. دو تا دستش رو گذاشت رو صورتش. یه نفس عمیق کشید. نفس رو پرصدا ول کرد. دستش رو از رو صورتش برداشت.
گفت: پیدام میکنی؟
پوزخند زدم. همونجوری که همیشه می گفت نخند. بدجنس میشی. دستام رو گذاشتم رو پشتی صندلی جلو. سرم رو گذاشتم رو دستام .
گفتم: دلم پیدات میکنه. همونجوری بین این همه ادم، وقتی حتی نمی شناختمت ، فقط می دونستم که هستی، پیدات کرد.
عکس رو از روی کیف برداشت. در کیف رو باز کرد و کیف پولش رو در اورد. عکس رو گذاشت تو کیف پولش کنار عکس من. خندید.
گفت: بازم رفتی تو اسمونا!
تکیه دادم. سرم رو گذاشتم رو پشتی صندلی. رومو کردم طرفش. نگاش ردم . چشماشو. تو چشمام نگاه کرد.
گفتم: پس میری؟
خندید. سرش رو تکون داد که:
ـ اره
گفتم: اقا من پیاده میشم.
راننده تو اینه نگاه کرد. ماشین رو نگه داشت.کرایه رو حساب کردم.
گفتم: خانم رو ببر فرودگاه.
پیاده شدم . ماشین راه افتاد. قدم زدم.
هوا داغ بود.
بهنام خیری
هرچند که سالهاست انتظار هیچ معجزه ای را نمیکشم.
شاید هم ،این ادمی ست که بی توجه به گذر سالها، که عمرش را میکاهند، چشم دارد به ان نوری که، به خیال خامش، میبیند. نوری که او را از احاطه این همه یک شکلی ایام نجات میدهد.نوری که زمان انتقام را نوید میدهد.
هر چند که سالهاست انتظار هیچ معجزه ای را نمیکشم.
تو گویی که در تاریک مطلق، در فضایی بیکران، نور چشمک زنی میبینی، چه بسا این نور ستاره ای باشد در انتهای مکان و شاید هم نور شمعی باشد که عاشق شب زنده داری ـ به یاد ان پروانه ای که روزگاری خود را فدایی شمع میکرد و سلوکی یک شبه داشت ـ افروخته باشد.در همین نزدیکی.
اما تو چه میدانی؟ در تاریکی مطلق مقیاسی برای اندازه گیری فاصله نداری،
و حرکت، چه رویای شیرینی! دیر زمانی ایستاده ای به امید رسیدن به ان نور، که البته به امید انکه نور خودش را به تو برساند. چرا که از قدیم در گوش تو خوانده اند (( پایان شب سیه سپید است))
غافل از انکه صاحب این شب و روز ، سنتی دارد و اگر بخواهد شب سیهی می افریند که پایانی نداشته باشد بدون انکه نیازی ببیند که به کسی توضیحی بدهد که اگر خوب باشد رحمت است و اگر بد باشد حکمت.
اری، سالهاست انتظار هیچ معجزه ای را نمیکشم.
بهنام خیری
گفتم: هشت تا.
از پاکتش یه نخ سیگار در اورد.
گفتم : نرو!
خندید. سیگار روگذاشت لای لباش صورتش رو اورد جلو. واسش فندک زدم.
گفت: ده نخ.
زیر سیگاری رو نگاه کردم. پر شده بود. یه کم خاک سیگار کنار زیر سیگاری ریخته بود. یه دستمال برداشتم گذاشتم روش. سیگار رو گذاشتم لب زیر سیگاری. نگاهم رو دوختم به لامپ ابی رنگ بالای میز. حس کردم چشمام داره داغ میشه.
گفتم : نرو!
خندید. خاک سیگارش رو تکوند تو زیر سیگاری.دود سیگار رو از بینی بیرون داد. فنجونش روبرداشت لبش رو تر کرد.یه کام دیگه از سیگار گرفت.
گفت : قرارمون این نبود.
یه تیکه خیار شور گذاشتم دهنم. لیوان رو برداشتم. یه کم خوردم. لیوان رو گذاشتم رو میز. کنار ظرف خیار شور. سیگارم رو برداشتم گذاشتم گوشه لبم.
ـ اخه عشق که قرار سرش نمی شه.
فنجون رو برداشت. یه کم مزمزه کرد. فنجون رو گذاشت رو میز. کنار نعلبکی. یه دستمال برداشت لبش رو پاک کرد. دستمال رژ لبی رو انداخت رو میز. بغل زیر سیگاری.
ـ اصلا قرارمون عاشقی نبود.
دود سیگار رفت تو چشمم. اشکم راه افتاد. با خیال راحت یه دستمال برداشتم اشکم رو پاک کردم. دستمال رو مچاله کردم انداختم تو سطل زیر میز.
ـ اونم کار من نبود. وقتی بیاد هیچ چی نمیتونه جلوش روبگیره. حتی خدا.
یه پک سنگین به سیگار زد. سیگارش رو تو زیر سیگاری تکوند. زیر سیگاری رو هول داد طرف من.
ـ بی عرضه!
خاکستر سیگارم ریخت رو میز. زیر سیگاری رو گرفتم زیر میز و با دستمال خاکستر رو ریختم توش.
ـ ممکنه با یه نفر دیگه دوست بشی؟
اخم کرد. فنجون رو برداشت. یه کم خورد. پشت بندش یه کام از سیگار گرفت. لبش رو تر کرد. فنجون رو گذاشت تو نعلبکی.
ـ خیلی احمقی!
دوباره اشکم در اومد. سیگار رو از گوشه لبم برداشتم گذاشتم لبه زیر سیگاری. دستمال برداشتم چشمام رو پاک کردم. دستمال رو انداختم توسطل. زل زدم تو چشماش.
ـ به من یه فرصت دیگه بده،
نگاهش رو از نگام نگرفت. دیدم عکسم تو چشاش داره میلرزه . یه قطره اشک دوید رو گونش. با عجله پاکش کرد. سرش رو انداخت پایین.
ـ لعنتی ! بفهم...
لیوان رو برداشتم .سر کشیدم. یه تیکه خیارشور گذاشتم دهنم . یه پک به سیگار زدم.
ـ برو !
سیگارش رو تو زیرسیگاری خاموش کرد.روشو کرد اونطرف. به پسر پشت پیشخون گفت:
ـ یه قهوه دیگه لطفا! تلخ.
سیگارم رو تو زیر سیگاری خاموش کردم.
ـ باشه ، برو!
یه نخ سیگار دیگه از تو بستش دراورد.
ـ یه فرصت دیگه . نمیرم.
واسش فندک زدم. به پسر پشت پیشخون گفتم:
ـ دوتاش کن!
بهنام خیری
گفتم : اره ، من سر این قضیه خیلی اذیت شدم .
گفت : یه کاری میگم حتما انجام بده .
گفتم : چی؟
گفت: برو همونجا که همیشه میبینیش. یکی بزن در گوشش که انعکاس صدای سیلی رو بشنوی. خالی بشی.
گفتم: نه بابا! دلم نمیاد.
گفت: اگه این کارو نکنی واسه همیشه عقیم میشی.
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دیگه هیچوقت نمیتونی عاشق بشی.
گفتم: اخه دوستش دارم. نمی تونم اذیتش کنم.
گفت: به خاطر عشق این کارو بکن .
گفتم : به خاطر عشق این کارو میکنم.
دیدمش.
گفتم: تو منو خیلی ازار دادی.
گفت: تو خودت باعث ازار شدی. عشق واسه ادم عزت میاره. اما واسه تو دلشوره و خفت اورد.
گفتم: به خاطر عشق می خوام انتقام بگیرم.
گفت: هر کاری میخوای بکن ، اما بدون هیچوقت عاشق نبودی.
برگشتم...
بهنام خیری
سر تکون داد که بیا جلو تر. رفتم جلوتر و یه نگاه کردم تو ماشین . یه خانم مسن نشسته بود پشت سر راننده و بغل دستش یه اقای پیر بود که وسط نشسته بود و این طرف هم یه خانم جوون نشسته بود و داشت از شیشه ماشین بیرون رو نگاه میکرد. منم نشستم رو صندلی جلو . سلام کردم و ماشین راه افتاد. راننده تو اینه به اقای پیر نگاه می کردو حرف می زد.
ـاقا ، من دو تا دختر دوقلو دارم پارسال دو تاشون دانشگاه ازاد قبول شدن .
اقای پیر گفت: گذاشتیشون؟
ـ بله اقا ، بس که سر کردن به جون من و اون ننه بد بختشون مجبور شدم. حالا خدا رو شکر تهرانن .
ـ اقا همین جا نگهدار ما پیاده شیم.
تو اینه بغل دیدم خانم جوون پیاده شدو خانم مسن و اقای پیر پیاده شدن . خانم جوون دوباره سوار شد . اقای مسن کرایه دو نفر رو حساب کرد . راننده کلاچ گرفت و زد دنده یک و ماشین راه افتاد. راننده هنوز پونصد تومنی رو که از اقای پیر گرفته بود دستش بود . بر گشت منو نگاه کرد. منم چشمم به تکونای" اللهی" بود که از اینه ماشین اویزونش کرده بودن .
ـاره اقا...
برگشتم دیدم راننده داره منو نگاه می کنه .
ـامسال من دو دفعه بابت ثبت نام اینها پول دادم . یه دفه یه میلیون و صد یه دفعه یه میلیون و سیصد.
پونصد تومنی رو انداخت رو داشبورد .
ـ ما باید بیایم ترمز و دنده صدتا یه غاز بزنیم ...
ـ بله خب . پول دراوردن سخته...
ـ نه اقا ، پولا بی برکت شده، ما ننمون روزی دوتومن خرجی میگرفت . بعدها که حقوق اقام اضافه شد اعیون شدیم خرجی مون شد روزی پنج تومن. خرج خونه رو با همون پنج تومن میداد ، مهمون داری میکرد پس انداز میکرد تازه جنس قسطی هم برمیداشت.
راننده میگفت و من تو اینه چشمم به اون خانم جوون بود. با ناراحتی کیفش رو میگشت . زیر لب یه چیزی میگفت. میزد رو لپش.لبش رو گاز میگرفت .
ـ حال ما صبح تاشب باید کرایه های صد تومن دویست تومن از مسافر بگیریم، باورکن این ماشین ماهی کم کم پونصد در میاره، خدایی خیلی ام می دوونمش. اما اخرش هشتمون گرو نهمونه. کافی ماشین بیفته توخرج...
خانم جوون دستشو گذاشته بود رو صورتش.
ـ اقا من اینجا پیاده میشم
ـ همین جا خواهر؟
ـ نه پایینتر میخواستم پیاده شم ، کیف پولمو خونه جا گذاشتم، از این عابر بانکه پول بگیرم حداقل کرایه شمارو بدم تا بعد ببینم چه خاکی به سرم کنم. فقط شما چند دقیقه صبر کن تا من بیام. عابر بانک خلوته.
پیاده شد. اومدم بگم "اقا برو کرایه خانم با من"
راننده دنده رو جا انداخت پاشو گذاشت رو گاز . ماشین کنده شد.
راننده گفت : خدایا شکرت.
بهنام خیری
دیروز حرفم رو زدم . البته اینکه تا حالا صبر کرده بودم به خاطر این نبود که ارزشی که واسه عشق و احساسم قائلم اون قدر نیرو داشته باشه که بتونه وسوسه زل زدن تو اون چشمها و گفتن "عاشقتم " رو زائل بکنه.نه اگه نرفتم چلو واسه این بود که فکر میکردم ایا دغدغه های من واسه اونم مهم هست یا نه؟ و ایا این عشق و علاقه منو از دنبال کردن اون چیزایی که از وقتیکه خودم رو شناختم واسم مهم بودن منع میکنه یا نه؟
دیروز حرفم رو زدم . البته اینکه تا حالا صبر کرده بودم به خاطر این نبود که نگران دغدغه هام بودم که دیگه نداشته باشمشون . چون عشق اون دیگه تبدیل به بالاترین نیاز و دغدغه من شده بود. علتش این بود که نمی دونستم این بالا ترین و برزگترین دغدغه من ، دیگه خریداری داره یانه؟
دیروز حرفم رو زدم . چون می دونستم که همه این ارزشها و دغدغه ها و توقعات من از زندگی واصلا همه زندگی من، در مقابل عشق هیچ ارزشی نداره و وقتی که عشق از راه برسه ، مثل یه طوفان ، گردباد ، زلزله ـ نمی دونم واست قابل درک هست یا نه اما دقیقا مثل همه اینها و قویتر از همه اینهاـ هیچ اراده ای ، حتی اراده پروردگار ـ مگراینکه بخواد منتهی به مرگش بکنه ـ نمی تونه جلوش ایستادگی بکنه .
این بود که بالاخره حرفم رو بهش زدم. بهش گفتم که خیلی دوستت دارم . هرکاری که بخوای حاضرم واست بکنم . حتی اگر جونم رو بخوای . حاضرم تا هر جا بخوای باهات بیام اما میخوام یه چیزی رو بدونی که "عشق من نیستی".
بهنام خیری

