تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف

من الان نشستم و دارم اهنگ TURN THE PAGEمتالیکا رو گوش میکنم و میخوام

تصمیم بگیرم که درس دوم از سری مباحث اخلاق در وبلاگ رو شروع کنم یا نه. اما اول باید دو نکته رو توضیح بدم، اول اینکه من جلسه ی قبل که گفتم " اندی " یکی از دوستان خوششون نیومده بود و اومد به من گفت که چرا اندی؟ منم چون ادم دموکراسی ای هستم، این دفعه هم به تصمیم خودم اهنگ رو انتخاب کردم،شاید اون دوستی اکه اینو گفته بود این دفعه راضی بشهو این که ببینم برخورد دیگران با این قضیه ی مردمسالاری ی من چیه، که اگر دیدم بازازاین اهنگم خوشش نیومده ،دیگه اصلا کار نداشته باشم و هرکاری که دلم خواست بکنم و مثل خودش بگم همینه که هست!!!این شد یه نکته.

اما نکته ی دوم هم که من واقعا هیچ انگیزه ای نداشتم که جلسه ی دوم رو شروع کنم. به دو تا

خاطر!!! اولین خاطرش خیلی خیلی شخصیه و مطمئنم که هیچ کس تمایلی به شنیدن مسائل خیلی خیلی شخصی ی من نداره، یعنی اصلا درست نیست که به عنوان مثال، حسن شیرعلی بخواد مسائل خیلی خصوصی ی من رو بدونه، اخه حسن تو چی کار به مسائل خیلی خصوصیه دیگران داری من نمیدونم، تو هم شدی کنجکاو، مگه نشنیدی که فضول رو معمولا میبرن جهنم؟ برو. اما علت دومی که نمیخواستم دیگه معلمتون باشم این بود که من هی جلسه ی قبل اومدم توضیح دادم، درس دادم، گچ خوردم، معلم خوبی بودم و هیچ کس رو تنبیه نکردم و کتک نزدم، اما چند روز پیش باز رفتم توی وبلاگ یکی از دوستای خیلی خوب، دیدم که همون اقایی که اونشب مثالش رو زدم که حسن شیرعلی نبود و یکی دیگه بود که من تا حالا ندیدمش که چه جور ادمیه، باز اومده از این کامنتها گذاشته که تک حرفی هستن.و من واقعا ناراحت شدم، اما از اونطرف انگیزه پیدا کردم برای ریشه کن کردن کامنتهای تک حرفی، ویا نویسنده ی کامنتهای تک حرفی.

خب دیگه برم سر اصل مطلبی که برای این جلسه در نظر گرفتم و میخوام براتون سخنرانی کنم.

آین جلسه حرف من اینه که مثلا اقای حسن شیرعلی، تو که با خانمت، که میتونه دوست دخترت باشه،  یا میتونه منزلتون !!! باشه که من دیگه زیاد کار ندارم به این مساله و خودت میدونی که اون خانم کیه و تریپتون چیه، تو میای با منزلتون دعوا میکنی بعد ناراحت میشی و کتکش میزنی و سیاه و کبودش میکنی و میفرستیش خونه ی باباش تا بری تکلیفش رو مشخص کنی، بعد از همه ی این قضایا میای وبلاگت رو میبندی، اخه چرا وبلاگ؟ مگه وبلاگ چه هیزم تری به تو فروخته که میبندی؟ یا مثلا تو خیابون با یکی دعوات میشه، میای وبلاگ میبندی؟ تهدید میکنی؟ اخه اینم شد کار؟ یارو با ماشین میاد رو دستت، تو در میای بهش میگی من وبلاگ خوار مادرت رو بستم؟اخه اینم شد فحش؟ بعد تحت به خاطر حرفی که به اون زدی ناراحت میشی و میای وبلاگ خودت رو میبندی که چی؟.خب اگر به وبلاگ بستن باشه،من روزی ده تا وبلاگ میبندم، من رو از وبلاگ بستن نترسونید. با این کاراتون دارید یه کاری میکنید که یه وبلاگ ببندم و یه پرچم بزنم درش که ده تا گنده لاتم بیان نتونن تکونش بدن ها!!! حواستون باشه واسه من وبلاگ بستن بازی درنیارید. البته الان که نگاه میکنم میبینم که اون حرفی که من زدم خیلی بی ادبانه بود، و همین جا از همه معذرت میخوام، فقط میخواستم بهتون عمق فاجعه رو نشون بدم.

اما ای حسن،اخه تو اگه وبلاگت رو ببندی، که دیگه دوستایی رو که داری نمیبنی، بعد این همه هم قربون  صدقه میری که من یه روز نبینمتون اینجور و اونجور و بعد میری میبندیش؟ به نظر من،وبلاگ بستن یا قطع کردن یه رابطه ی این شکلی، خیلی خودخواهانس. خب اصلا ربطی به وبلاگ نداره، اگر حوصله نداری، چند روزی نیا، یه پست بذار که به علت دعوا با منزل، در چند روز اینده من نمیتونم جوابگوی کامنتهای شما باشم، خب اونی هم که میاد این رو میخونه، میفهمه، به هر حال اونم واسش یه مشکل اینجوری پیش اومده، میره دو سه روز دیگه میاد. تا دو سه روز دیگه هم بزرگترای فامیل جمع شدن و میانجیگری کردن و شما رو با منزل اشتی دادن و شما هم میای به خوبی و خوشی، دوباره شروع به نوشتن میکنی تا دفعه بعد که بزنی منزل رو اش ولاش کنی و اونم قهر کنه و بیای وبلاگ ببندی و همین اش و همین کاسه. در مورد خانمها هم همینه، هیچ فرقی نداره،تازه این مورد در مورد خانم ها بیشتر اتفاق میفته که با اقاشون مشکل داشته باشن و وبلاگشون رو ببندن، یا اصلا اقاشون اجازه نده که بنویسن. و من به اون اقا از همین جا میگم ای عقب مونده، ای متحجر، ای سنتی، ای سبیل از بناگوش در رفته، ای قیصر، ای فرمون، دیگه زمونه عوض شده، تو هم خودت رو عوض کن.

بنا بر این ،من دیگه اصلا دوست ندارم ببینم که کسی وبلاگش رو میبنده، باید تا اخرین قطره ی خون بنویسید، هرچند یه ضرب المثل سرخپوستی میگه که وبلاگ خوب، وبلاگ بسته س. اما اینا همه حرفه و برید به اوناییم که نیستن بگید که اونا هم به اونای دیگه بگن و همینجوری و به امید خدا یه دنیا پر از وبلاگهای نبسته بسازیم.

خب درس این جلسه هم تموم شد، تا جلسه ی بعد کسی جایی نره تا من برگردم.

 

 

 

1-از حسن شیرعلی خیلی ممنونم ، که با بزرگواری شوخیهای من رو به دل نمیگیره، از بس که ماهه.

2-این نوشته کلا حالت شوخی داره، پس لطفا از ناراحت شدنهای بیمورد خودداری کنید.

نوشته شده توسط بهنام در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت |

من الان نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم اهنگ "زمونه" ی اندی رو گوش میکردم که الان چند وقته انتن داره مرتب پخشش میکنه و توی یه سالن خیلی بزرگه که من هرچی نگاه میکنم میبینم همه خانمن و میرقصن و الان یکی از ارزو های محال من اینه که من هم ای کاش توی اون کنسرت اندی بودم، که یه چند موردی یادم افتاد که این چند روزه خیلی فکرمن رو مشغول کرده، هی میخوام تذکر بدم، هی یادم میره، الان هم نمیخوابم تا یه تذکر سفت و سخت در مورد این مسائل بدم و به امید خدا یه سلسله درس "اخلاق در وبلاگ" راه بندازم و حضور برای عموم ازاده، فقط لطف کنید و اقایون و خانم ها جدا بشینن و حجاب اسلامی رو رعایت کنید.

1_ میرم توی قسمت وبلاگ دوستان میبینم یکی از دوستان، حالا شما در نظر بگیر حسن شیرعلی، سه دقیقه ی پیش اپ کرده، البته این که من گفتم مثال بود، وگرنه حسن همیشه ساعت دوازده شب اپ میکنه که من اصلا تا اونموقع نمیتونم بیدار بمونم وصبح هم که بیدار میشم میبینم هفتاد تا کامنت داره، اره مثلا حسن سه دقیقه س پست جدید گذاشته، منم خوشحال که الان میرم و اول میشم، البته همه میدونن که من از این اول و دوم گفتنها اصلا خوشم نمیاد و اصلا اهل این لوس بازیا نیستم و شده که اول شده باشم و اصلا به روی خودم نیاورده باشم و هیچ کس هم به روی خودش نیاورده باشه، اره، میرم که کامنت بذارم، میبینم نوشته مثلا بیست تا کامنت داره، ادم می مونه، اخه تو سه دقیقه چطور همچین چیزی ممکنه؟ بیست تا کامنت ؟ بعد من خودم رو نگاه میکنم که تو سه دقیقه بیست تا کلمه نمیتونم تایپ کنم، بعد اون بیست تا کامنت؟ اما قضیه چیز دیگس ،میرم میبینم یکی اومده یه کلمه ی "سلام" رو چهار تا کامنت کرده و همینطور هر حرف رو یه کامنت، اخه من نمیدونم این درسته؟ بعد من میام کامنت بذارم میشم بیستم، من از این به بعد هر کس رو ببینم اینجوریه، باهاش دعوا میکنم، کما اینکه چند روز پیش تو وبلاگ یکی از دوستام یه اقایی این کار رو کرده بود که من حسابی باهاش برخورد کردم و بعد از اون اصلا ازش خبری نشده.اخه درست بیا کامنت بذار، یه کامنت مردونه که هر کی بخونه جیگرش حال بیاد، نه این که بیای مثلا میخوای بگی سلام، "سین" ش رو بکنی یه کامنت، اخه "سین" هم شد کامنت. بعد تو چطور میتونی تو چشم حسن از تو عکسش که گوشه ی وبلاگش هست و برخلاف اوایل که خیلی عکسش رو عوض میکرد و من صبح ازش یه عکس میدیدم و شب یه عکس اما الان خیلی وقته که همین یه عکس رو داره، نگاه کنی؟ واقعا میتونی؟

2- یه چیزی که واقعا من نمیدونم چرا اینکارو میکنن و واقعا من رو ناراحت میکنه اینه که میری واسه یکی کامنت میذاری، بعد میبینی پیغام میده که پس از تایید نمایش داده خواهد شد. واقعا این کار برخلاف ازادی مطبوعات و جامعه ی مدنی و گفتگوی تمدنها و روزنامه و خاتمی و دوم خرداد و اینهاست. اخه چرا باید تو تاییدش کنی؟ مگه تو کی هستی که باید تایید کنی؟ خب من میام کامنت میذارم، بمب که نمیذارم، که تو باید بررسی کنی. اینجوری هم وقت خودت گرفته میشه ، هم من که میام کامنت میذارم، هی استرس دارم که کامنتم تایید میشه یا نه، نکن این کارو، بذار هر کامنت تایید نشده نمایش داده بشه، یا حداقل بذار هر کی کامنت خودش رو تایید کنه، اگر هم فکر میکنی اینجوری تقلب میشه، کامنت ها رو تقسیم کن، مثلا کامنت من رو بده حسن شیرعلی تایید کنه، کامنت حسن رو بده من، مثل اون موقع که مدرسه میرفتیم و معلم دیکته میگفت و دفتر دیکته ها رو تقسیم میکرد بین بچه زرنگا که تصحیحشون کنن و خودش سرش رو میذاشت رو میز و میخوابید. اینجوری مثلا من از حسن شیرعلی دل خوشی ندارم، کامنتش رو تایید نمیکنم و دلش رو حسابی میسوزونم. البته حسن رو من مثال میزنم، وگرنه همه میدونن که من و حسن چقدر با هم دوستیم و اگر گوشت همدیگه رو بخوریم، استخون همدیگه رو دور نمیریزیم. من امروز رفتم یه جا دیدم میخوان کامنتم رو تایید کنن بعد نمایش بدن. خیلی ناراحت شدم، وایسادم اینقدر کامنت گذاشتم تا صاحب وبلاگ که الان دیگه از دوستای خوب منه و با هم پیمان برادری بستیم و میخوایم با حسن افسانه ی سه برادر رو بسازیم وحسن نقش شانگ فی رو بازی میکنه و من هم لیوبی هستم  و اون دوستم هم کوانگ یو. اره صاحب وبلاگ اومد و من خیلی باهاش صحبت کردم. نه دعواش کردم، نه زدمش، خیلی دوستانه باهاش صحبت کردم، اون هم ادم خیلی خوبی بود و اشتباهش رو قبول کرد و خیلی ناراحت شد از کاری که ندونسته کرده بود و خیلی گریه کرد، و قول داد که دیگه تایید نکنه و بذاره کامنتها بدون تایید نمایش داده بشن.

البته بازم از این اشکالها هست، اما از اونجایی که من الان خوابم میاد و از بس که اهنگ "زمونه" اندی رو گوش کردم حالم از هرچی اندی و زمونه س به هم میخوره، بقیش باشه واسه شبای دیگه، تا درس بگیرید و برید خودتون رو درست کنید.

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت

با نزدیک شدن تابستون و به تبعش تعطیلات وبلند شدن روزها و اینکه روز از شب بلند تر شده و اینا، بازیهای وبلاگی هم خیلی بازار گرمی داره و همه سعی میکنن یه بازی راه بندازن و دوست و اشنا رو دعوت کنن و دور هم بشینن و تفریح کنن و این خیلی بهتر از اینه که سر ظهر که مردم میخوان استراحت کنن برن تو کوچه و توپ بازی و در و دیوار و شیشه ی همسایه و هزار و یه جور مزاحمت دیگه.

اما غرض از این مقدمه اینکه دوست خوبم خاطره خانم، که یه دختر خیلی شیرین زبون به اسم عسل داره، به یه بازی دعوت شده بود واز اونجایی که من اصولا ادمی هستم که خیلی علاقه ی شدیدی به بستن دستمال به سری که درد نمیکنه دارم، اونقدر رفتم و اومدم که ایشون یه فکرایی کرد و تصور کرد که من واسه اینکه دعوتم کنه میرم بهش سر میزنم وبه همین خاطر لطف کردن ومن رو هم به این بازی دعوت کردن، در صورتیکه من اگر به وبلاگ ایشون سر میزنم  فقط به خاطر گل روی خودشونه، واگر هم احیانا چیزی گفتم از سر جوونی بوده ولا غیر. به هر حال بازی به این صورت هستش که چهار تا ارزوی محالی رو که دارم باید بنویسم فارغ از اینکه واقعا ارزوهای محال من، به حال خودم سودی نداشت، به چه درد یکی دیگه ممکنه بخوره، خدا و خاطره بهتر میدونن. به هر حال، ارزو های محال خودم رو مینویسم، اما قبلش باید بگم که این توقع اشتباهیه که ارزوهای واقعیم رو بنویسم البته اینها هم واقعا ارزو هستن، و واقعا محالن و میدونم که خیلی مبهم بود این جمله ای که گفتم، بعد هم اینکه ترتیبشون هیچ ربطی به اهمیتشون نداره.

1-یکی از ارزوهای محالم اینه که ما مردم، یه مقداری از تخصص های خیلی زیادمون رو فراموش کنیم و خودمون رو محق ندونیم که در هر زمینه ای نظرات کارشناسی ارائه بدیم.

2- ارزو دارم که می تونستم بدون محدودیت در زمان و مکانحرکت کنم. فکرشو بکن، خیلی عالی میشد ها! یعنی الان، اینجام، یه لحظه بعد اون سر دنیا.

3-ارزو دارم –این ارزو رو خیلی دارم– یه روز برم موجودی حسابم رو بگیرم، ببینم خدا معادل ریالی ی(به نرخ دلار همون روز که ارزوم بر اورده میشه) 15 میلیارد دلار رو به حسابم ریخته. البته در این زمینه خیلی با خدا صحبت کردم و قرار شده یه کارایی بکنه.

4- این ارزو از بچگی باهامه که یه جادوگر باشم، نه از این جادوگر در پیتها مثل هری پاتر و ولدمورت و اینا، یه جادوگر درست حسابی.

5- خدا یه چند وقتی بره تعطیلات و من خدا بشم. چه دماری از ملت در بیارم!

6- مثل مایکل مان یه فیلم بسازم که ال پاچینو و رابرت دنیرو بازیگراش باشن.

7-این خاطره و دوستای دیگه ای که همه ش میخوان بازی راه بندازن، دست از بازیگوشی بردارن.

برخلاف چیزی که فکر میکردم،و اونم این بود که ادم کامروایی هستم!، اما میبینم هرچی که ارزو میکنم بازم ارزوم میاد و الان خیلی ارزوی دیگه دارم که حوصله ندارم بنویسم، و امیدوارم خدا یه چند تاییش رو براورده کنه که ناکام از دنیا نرم یه وقت زبونم لال. البته حالا که خدا میخواد زحمت براورده کردن ارزوها رو به خودش بده، ممنون میشم اگر ارزوهای شماره ۲و ۳و ۴رو زحمتشون رو بکشه، ممنونش میشم.

دست بجنبونید بریم ارزوهای محال حسن شیرعلی رو سریع بخونیم که تو این نود سالی که من میشناسمش و عکسش رو میبینم هی، اولین دفعه س که همچین ناپرهیزی ای میکنه و معلوم نیست که دیگه همچین اتفاقی بیفته.

دوست بسیار گرامی سر کار خلوت من هم واقعا لطف کردن و دعوت من رو اجابت کردن و ارزوهای محال خودشون رو نوشتن. البته الان که من دارم اینها رو مینویسم هنوز ارزوهای محالشون رو نخوندم، ولی مطمئنم که واقعا خوندنی اند.

 

نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت

 و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند
 پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
 پشت سر خستگي تاريخ است
 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد

                                                                                                    سهراب سپهری

                                           *********************

 

فکر نمیکردم بتونم پیداشون کنم. هیچ کس فکر نمیکرد بتونیم پیداشون کنیم، واسه همین هم کسی چندان میلی نداشت که تو اون گرما ـساعت دوازده بود و افتاب تو مغزمون، دقیقا وسط اسمون و نصف ما هم میگرنی ـ از ماشین پیاده بشه و تو اون خرابه ها، دنبالشون بگرده.البته من که ندیده بودمشون و هیچ خاطره و احساسی نسبت بهشون نداشتم، فکر کنم بیشتر یه جور کنجکاوی بود. راه ماشین رو نبود و مجبور شدیم ماشینها رو دویست سیصد متر دورتر پارک کنیم. اول از همه من رفتم و بقیه هم دنبال من راه افتادن. تقسیم شدیم و هر کسی یه طرفی رو میگشت. من هم دورترین نقطه رو انتخاب کردم. خیلی ها اونجا بودن اما هیچ کدومشون اونی نبود که من دنبالش میگشتم. گرما بدجوری کلافم کرده بود، یه سنگ رو نشون کردم که تا اونجا رو بگردم و اگر نتونستم پیداشون کنم برگردم. تو همین فکرها بودم که یه چیز اشنا به چشمم خورد. رفتم جلوتر و قشنگ نگاه کردم. اسم و سال وفاتشون روی دوتا قبر کنار هم نوشته شده بود.البته نسبت به بقیه سنگ قبرها که قدمت بعضیهاشون حتی به سال ۱۳۲۴هم میرسید جدیدتر بودن.همینطور که بالای قبرها ایستاده بودم بقیه هم رسیدن. به غیر از سه نفر، کسی هیچ کدومشون رو ندیده بود. یکی گفت" اقا جون چهار سال زودتر مرده" اون یکی گفت" خدا بیامرزدشون".

                                         ********************

 

امسال عید، تجربه ی خیلی مهیجی داشتم که تا چند روز فکرم رو درگیر خودش کرده بود . رفتم یه قسمتی از گذشته ام رو پیدا کردم. البته اونقدر ها مربوط به گذشته های خیلی دور نمیشه، ولی به هر حال گذشته س، و گذشته چیزیه که من همیشه دنبالشم. حس خیلی عجیبی داشتم.شاید تعریفهایی که در مورد ابادی ی اون شهر شنیده بودم و وضعیتی که من ازش دیدم باعث شده بود همچین احساسی داشته باشم.شهر نسبتا بزرگی که، در کمتر از سی سال ویران شده بطوریکه شاید تخت جمشید در مقابلش اباد تر به نظر میرسه. خیابونهایی که هنوز سنگفرش پیاده روهاش رو میشد دید. بازار، حمام، مسجد، مدرسه، که هرجا تاریخ تاسیس دیدم، مربوط به قبل از سال 1340 میشد.حداقل چهل و هفت سال پیش، و جالبتر از همه تبلیغ(( پپسی کولا)) روی دیوار مدرسه بود که بعد از این همه سال هنوز رنگ و جلای خودش رو حفظ کرده بود. دره ای که میگفتن زمانی پر از باغ و درخت و بوده، استخر، سینما، خیلی جالب بود. میگشتم و زمزمه میکردم (( پشت سر باد نمیاید...))، هرچند واقعیت چیزدیگه ای بود.اینکه هرچند ((پشت سر نیست فضایی زنده...))،اما باید قبول کنیم این واقعیت رو که جزئی از سرشت و خمیرمایه ی ما در گذشته شکل گرفته و گذشته جزئی از ماست و ناچار ما هم جزئی از گذشته خواهیم بود. و برای من، این واقعیت وقتی خودش رو خیلی عریان نشون داد که فامیلی ی خودم رو روی قبر جدم خوندم. قبر پدر بزرگ بابام.

نوشته شده توسط بهنام در جمعه 30 فروردین1387 ساعت | لینک ثابت

دوست بسیار عزیزم مهری ، که من مطمئنم همه میشناسنش، چون هیچ وبلاگ و سایتی نیست که من نرم و یه کامنت از ایشون نبینم، زحمت کشیدن و یک بازی طراحی کردن و از اونجایی که واقعا نسبت به من لطف دارن از من هم دعوت کردن که تو بازی شرکت کنم.

بازی به اینصورت هست که شما یه ضرب المثل پیدا میکنید و یه خاطره یا داستان مربوط به اون ضرب المثل تعریف میکنید. بعد اسم شش نفر -البته اوال ظاهرا پنج نفر بوده -از همه جا بی خبر رو توی وبلاگتون میارید و برای هر کدوم یه ضرب المثل مشخص میکنید که یه داستان یا خاطره در موردش بنویسن. اول با زبون خوش ازشون میخواید. بعد اگر دیدید که یکی داره از زیر کار در میره، میرید و یه کامنت سفت و سخت براش میذارید و حسابی تهدیدش میکنید  که اگر تو بازی شرکت نکنه از دستش ناراحت میشید و نه شما و نه اون. و مطمئن باشید از اونجایی که خاطر شما برای اون دوستتون که قصد نداشته تو بازی شرکت کنه خیلی عزیزه، با وجود اینکه زیاد اهل بازی و این جور چیزا نبوده و از بچگی وقتی همه بچه ها بازی میکردن و تو سر و کله ی همیدگه میزدن این میشسته یه گوشه و کتاب میخونده، روی شما رو زمین نمیندازه و حتما بازی میکنه.

ضرب المثلی که مهری واسه من در نظر گرفته این هست: تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره. خب من میشینم با خودم فکر میکنم که اگر بخوام یه خاطره تعریف کنم با توجه به خیلی از مسائل، اینطوری بایده بشه:

((اره، یه دفه یه نفر داشت گرفتار یه مساله ای شده بود، خودش هم نمی دونست که داره چه اشتباهی میکنه، من خیلی باهاش صحبت کردم و راهنماییش کردم(این میشه اون قسمت لالایی ی ضرب المثل)، در صورتیکه خودم هم دقیقا داشتم همون اشتباه رو میکردم و خبر نداشتم، با این تفاوت که کسی نبود من رو راهنمایی کنه( در نتیجه خوابم نمیبرد).)).

خب، مسلما یه همچی چیزی خیلی بی معنی از اب در میاد. نه اینکه شما می فهمید من چی گفتم، و نه اینکه من به اون منظوری که داشتم رسیدم و مطمئنم که مهری تا الان از دست من خیلی ناراحت شده که امیدوارم اینطور نشده باشه. اگر هم بخوام به سبک مثلا تاکسی نوشتهایی که مینویسم، بنویسم احتمالا یه همچین چیزی از اب درمیاد:

(( گفتم: تجریش.

راننده زد روی ترمز و سوار شدم. یه اقای مسن جلو که دستش رو با یه سیگار از شیشه بیرون برده بود جلو نشسته بود و یه خانم جوون که عینک افتابی زده بودو داشت با موبایل صحبت میکرد عقب نشسته بود. دود سیگار داخل تاکسی میپیچید . دختر گفت(( اقا اگر میشه سیگارتون رو خاموش کنید.)) مرد مسن برگشت و گفت(( خانم سیگار من چی کار به شما داره؟ من که دستم رو گرفتم بیرون و دودش داخل نمیاد.)) دختر دیگه چیزی نگفت. راننده تو اینه من رو نگاه کرد و سر تکون داد. گفتم(( اقا این سیگاری که دارید میکشید، صرف نظر از اینکه دودش میاد داخل ماشین و واقعا ما رو اذیت میکنه، می دونید چه مضراتی داره؟)) و قشنگ تا خود میدون تجریش برای مرد مسن از ضررهای سیگار صحبت کردم. رسیدیم میدون تجریش و کرایه رو دادم و راه افتادم. دو قدم بیشتر نرفته بودم که یکی زد روی شونم.برگشتم دیدم همون مرد مسن داخل تاکسی ی. گفتم :((بله؟)) مرد شروع به گریه کرد و من رو بغل کرد  و با همون گریه گفت:((پسرم تو بعد از هفتاد سال من رو از اشتباه دراوردی. من دیگه سیگار نمیکشم.)) وبا گفتن این حرف دست داخل جیب پیرهنش کرد و پاکت سیگارش رو در اورد و مچاله کرد و داخل جوب انداخت و راه افتاد. من مونده بودم که چی کار کنم. هم خیلی خوشحال بودم و هم خیلی هیجان زده. اروم اروم راه افتادم و یه نخ سیگار از توی جیبم در اوردم و روشن کردم.

خب مسلم بود که این داستان چند تا اشتباه خیلی بزرگ داشت. یکی اینکه من دیگه خیلی وقته که سیگار نمیکشم و بعدهم که پیرمردها خودشون استاد نصیحت کردن هستن و عمرا بذارن کسی نصیحتشون کنه و خیلی چیزای دیگه که من حوصله ندارم توضیح بدم خودتون پیداشون کنید و از مهری جایزه بگیرید.

خب من در اینجا از مهری واقعا تشکر میکنم به خاطر این فرصتی که در اختیارم قرار داد و من هم به نوبه ی خودم چهار نفر رو اعلام میکنم که حتما راه مارو ادامه بدن. اما من ضرب المثل براشون تعیین نمیکنم، اگر هم حوصله نداشتن زیاد مهم نیست که بنویسن یا نه!!! اما اگر ننوشتن جواب مهری رو خودشون باید بدن.

۱-حسن شیرعلی

۲-خاطره

۳-خلوت من

۴-اندیشه

این پست بعد از چهل و هشت ساعت خود به خود حذف خواهد شد.

 

 

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت | لینک ثابت

 

خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و زیاد بهش زنگ نزنم. بیرون نمیتونستم ببینمش. دو سه روزی یه دفعه بهش زنگ میزدم. از اونجایی که ازم یه درخواستی داشت، فکر میکردم نکنه به خاطر اون چیزی که ازم میخواد، افتاده تو رو درواسی و تلفنهام رو جواب میده.تا اینکه یه روز ازش پرسیدم:

- ببین، اینکه من بهت زنگ میزنم اشکالی نداره؟

-نه، چطور مگه؟

- هیچی، همینطوری به ذهنم رسید که نکنه نخوای صحبت کنی و افتاده باشی تو تعارف و رودرواسی.

-نه، مطمئن باش اگر خودم نمیخواستم جواب تلفنهات رو نمیدادم.

- هر وقت که زنگ بزنم؟

-اره، تو میتونی هروقت که دلت میخواد زنگ بزنی، اما من هم این حق رو برای خودم قائل میشم که هروقت موقعیتش رو نداشتم جوابت رو ندم.

 

بعد از اون روز، دیگه خیالم راحت شد. تا اینکه تونستم اون چیزی رو که ازم خواسته بود گیر بیارم و به دستش برسونم. البته چیز قیمتی ای نبود، اما هر کسی هم نمیتونست گیرش بیاره.صبح روز بعد، زنگ زدم ببینم به دستش رسیده یا نه، یا اینکه اصلا اون چیزی هست که خواسته بود. تلفنش خاموش بود. اخر شب دوباره زنگ زدم، باز هم گوشیش خاموش بود.به جای اون، من بهانه های مختلفی واسه خاموش بودن گوشیش تو ذهنم ردیف کردم.تا دو روز گوشیش خاموش بود.روز سوم یه اس ام اس فرستاد. خیلی ساده، گفت که لزومی نمیبینه که هر دوسه روز یک بار باهم حرف بزنیم. گفت که دو سه ماهی یه بار کافیه. جوابش رو ندادم. بعدش هم اصلا زنگ نزدم. میدونم که اون فکر میکرد زرنگه و من چقدر ساده ام، شاید خیلی ها این فکر رو بکنن، اما من میگم که بعضی از ادما، خودشون رو چقدر زود و ارزون میفروشن.

پ.ن- این ماجرا رو من فقط دارم تعریف میکنم و خودم نقشی ندارم.

نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت | لینک ثابت

اول

 

گفت: کیه؟                           

گفتم: من به خودم تعهد قلبی دارم که چیزی نگم. اما چون خیلی دوستت دارم این اجازه رو بهت میدم که حدس بزنی. مطمئن باش اگر درست حدس بزنی، بهت میگم.

گفت: قبوله. اشناس؟

- اره.                                                                                                                                                                                              – این سوال رو حساب نکن. اونم از علاقه ی تو به خودش خبر داره؟

-نه.

صدایی نیومد. تکرار کردم:

-نه.

بازم صدایی نیومد.

- الو... الو.

قطع شده بود. یه نفس راحت کشیدم.اخه چطور میتونستم بهش بگم. اما ارامشم زیاد طول نکشید. دوباره زنگ زد.

-جواب سوالت مثبت بود. اشناس.

چند ثانیه مکث کرد و گفت:

- میدونی چیه؟ ولش کن.

- چی رو ولش کن؟

- نمیخواد بگی کیه. ولش کن. این که قطع شد، حتما یه حکمتی داشته، یه خیریتی توش بوده. حتما بهتره که من نفهمم.

-هر طور که مایلی. اما یه خواهشی ازت دارم. دیگه درمورد این قضیه هیچ فکری نکن. هر فکری هم که کردی، با من در میون بذار. مطمئن باش که راستشو میشنوی.

صدای خندش رو از پشت خط شنیدم. گفت:

- نه بابا! اونقدرهام بیکار نیستم بشینم فکر کنم که تو عاشق کی شدی.                                                                                                                                                                                **************

وقتی که خداحافظی کرد، حس کردم که فهمیده قضیه از چه قراره. اما هیچ وقت مطمئن نشدم. هنوزم شک دارم که فهمیده صمیمی ترین دوستش، خاطر خواه خواهرش شده یا نه.

دوم

تا تاکسی راه افتاد، یه پیکان مدل پایین با سرعت کم پیچید جلوش. راننده تاکسی که یه عاقل مرد چهل پنجاه ساله بود خواست سبقت بگیره، پیکان پیچید جلوش. راه نمی داد. مارپیچ میرفت. راننده تاکسی هم شروع کرد به داد زدن و بد و بیراه گفتن. من با یه اقا عقب نشسته بودیم و یه اقا هم جلو نشسته بود.راننده خیالش راحت بود که خانم تو ماشین نیست و هر چی به دهنش میرسید نثار راننده ی پیکان و خانواده و اجدادش میکرد. تا بالاخره سر یه پیچ پیکان مستقیم رفت و ما پیچیدیم و بالاخره صدای راننده برید.زدم روی شونه ی راننده و کرایه رو که اماده کرده بودم گرفتم طرفش و گفتم: اقا بیا. راننده گفت: بیا؟ و باقی پولم رو داد و گفت:بیا! ادم به بچه دو ساله یه چیزی میخواد بده میگه بفرما. ادب هم خوب چیزیه.

گفتم: اقای راننده، از اون لحظه ای که ما نشستیم تو ماشین، شما داری یه بند فحش میدی و خواهر و مادر اون بدبخت رو باهم یکی میکنی، دیگه جایی واسه بیا و بفرما نذاشتی.

راننده داد زد: مگه ندیدی چی کار میکرد؟ مگه ندیدی چی کار میکرد؟

گفتم: دلیل نمیشه، شما به حرمت مشتری ای  که نشسته توی مغازت، نباید همچین حرفایی میزدی.

نگاه متعجب مرد کنار دستی، من رو متوجه اشتباهم کرد و همونطور که راننده میخواست با داد و بیداد جمله ی بعدیش رو شروع کنه، سریع حرفم رو تصحیح کردم.

- شما به احترام مسافری که توی ماشینت نشسته نباید چیزی بگی.

داد زد:

- مگه من به تو فحش دادم. با اون بی... بودم با اون وضع رانندگیش...

- به من که نمیتونید فحش بدید. بعد هم به اون که فحش دادی چی درست شد؟ این همه داد زدی اعصاب ما و خودت رو خراب کردی، چی شد؟

ادای من رو دراورد:

- اعصابم رو خرد کردی، واسه من اعصاب دار شده...

- رانندگی ی اون رو درست کردی؟

زد رو ترمز و همونطور که داشت کرایه ی دو تا مسافر دیگه رو حساب میکرد گفت

-        دوست دارم یه روز بیای بشینی پشت فرمون تاکسی. غروبش بهت میگم اعصاب خرد یعنی چی.

پیاده شدم و سرم رو از شیشه جلو بردم تو و گفتم

-        خب همینه که شما باید اروم باشی، دست اخر خودتی که اذیت میشی، شما که نباید اینقدر زود عصبانی بشی.

سرش و روی فرمون گذاشت و گفت:

-          تو چه میدونی، تو چه میدونی.

سوم

از تاکسی پیاده شدم. اومدم سریع برم اونور خیابون که حس کردم یه چیزی نه یواش و نه محکم خورد به پام. برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم، دیدم یه راننده تاکسی همینطور که داره دستهاش رو تکون میده، یه چیزهایی هم با صدای بلند میگه. صداش رو نمی شنیدم، فقط از روی باز و بسته شدن دهنش فهمیدم. میانه سال و درشت هیکل بود. ترشح ادرنالین رو تو خونم حس کردم. پیش خودم دلایلم رو ردیف کردم، زده حالا داره داد و بیداد هم میکنه و از این چیزها... سرم رو از شیشه ماشین بردم داخل و گفتم: حواست کجاست؟ گفت: من که دارم راه درست رو میرم، تو بدجا داری از خیابون رد میشی. صدای کلفت و زنگداری داشت. گفتم: دوقرت و نیمت هم باقیه؟ خندید و گفت:دوقرت و نیم چی؟ مگه تقصیر من بود؟ داد زدم: برو بابا، برو بابا... اومد که راه بیفته، شنیدم یه چیزی گفت، متوجه نشدم چی گفت، دویدم در ماشین رو باز کردم و گفتم: چه زری زدی،مرتیکه ... اومد دهنش رو باز کنه، یه چیزی بگه که حس کردم جلوی خودش رو گرفت و فقط نگاهم کرد. گفتم:... . این دفعه هم باز همون حالت قبلی تکرار شد.  دو سه تا فحش دیگه هم دادم و در ماشین رو محکم به هم کوبیدم . اون چیزی نگفت و راه افتاد.اما من هنوز وقتی که یادم میفته اون هیچی نگفت، از شدت شرمندگی دوست دارم بمیرم.مخصوصا که یادم میاد هر دستش، به اندازه ی یه طرف صورتم بود!!!( جای هر نقطه چین، فحشهای خیلی بدبد بذارید)

                                                       ****************************************

                                             *************************************************

                                  ***********************************************************

 

اینکه ادم دلش نخواد جای کسی باشه، نه اینکه

نخواد، یعنی هرچی که فکر کنه کسی رو پیدا نکنه

که دلش بخواد جای اون باشه، میتونه نشونه ی چیز

 خاصی باشه؟

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام در جمعه 24 اسفند1386 ساعت | لینک ثابت

یکی از بی معنی ترین مسائلی که من تا حالا باهاشون سر و کار داشتم، مساله ایه که تحت عنوان حقوق زنان یا بانوان و با اصطلاح درست تر، دفاع از حقوق زنان مطرح شده. اول از همه تکلیف یک مساله رو روشن کنم، و اون هم اینه که من قائل  به وجود هیچ حقی برای هیچ جنس و نژاد و گروه و فردی نیستم. باالاخص یه مزخرفی تحت عنوان حقوق زنان. من فکر نمیکنم که اقایون ایا هیچوقت حقوق مشخصی داشته اند که حالا خانمها یادشون اومده که اونها هم باید در مقابل اقایان حقی داشته باشن. حالا اینکه یه خانم، بخواد از یه همچین موضوع غیر واقعی ای صحبت کنه و از حق خودش دفاع کنه، صرف نظر از درستی یا نا درستی ی این تفکر، نفس کار، ارزشمند و قابل احترامه. اما باور کنید وقتی که یه مرد از این مساله حرف میزنه و میخواد خودش رو مدافع حقوق زنان نشون بده، اگر بی ادبی نباشه، حالت تهوع پیدا میکنم. این مساله، الان یه جورهایی میتونم بگم مد شده، یه جور افه ی روشنفکری ی که بعضی از اقایون میخوان با نشون دادن اینکه طرفدار یه همچین فرضیه ای هستن، از خودشون یه شخصیت روشن و باز ارائه بدن. و من به جرات میتونم بهتون بگم، که این افراد، چه اقا و چه خانم، وقتی که از این مساله حرف میزنن، خودشون هم دقیقا نمیدونن که دارن از چی حرف میزنن. منظورم اینه که از خاستگاه و دلیل ایجاد یه همچین تفکری اصلا اگاهی ندارن. و باز هم باید بگم که تعدادی هم که کم هم نیستن، فقط برای کوبیدن دین، این مساله رو عنوان میکنن.

حالا از اونجایی که ایرانی جماعت، یا باید از اینطرف بام بیفته و یا از اون طرفش، میخوایم نشون بدیم که تو ایران زنها خیلی هم ازادی دارن و اونطوری نشون داده میشه، محدود نیستن. بر میداریم با اضافه کردن کلمه ی ((بانوان)) ، پارک بانوان میسازیم که هر اقایی پاش رو بذاره داخل پارک، قلم پاش رو میشکنیم. تاکسی ی بانوان رو راه اندازی میکنیم، که من هیچوقت ندیدم مسافر داشته باشن و همیشه راننده هاشون یه قیافه ای میگیرن که انگار راننده ی شخصی ی ال کاپونن. در ادامه زنانه کردن کارها، راننده ی اتوبوس زن، و حتی موردی که من به چشم خودم دیدم، خانمی که راننده ی تریلی بود. با عینک افتابی وسیگاری توی دستش. بعضی کار ها واقعا مردونست دیگه. اینکه یه خانم واسه پاکردن تو کفش اقایون و برای نشون دادن تواناییش! بخواد راننده تریلی بشه، زیاد جالب نیست.

مساله خیلی فراتر از اون صدگرم اضافه وزن مغز اقایون نسبت به خانمهاست.این طبیعته که وظیفه ی زن و مرد رو مشخص کرده. مسلما همونطور که یه اقا نمیتونه در مسائل داخل خونه، به اندازه ی یه خانم موفق باشه، یه زن هم مسلما فعالیتش در بیرون از منزل، مستلزم تحمل فشار بیشتره. نمیدونم شما دیدید یانه، اما من خانمهای زیادی رو دیدم که کارمند یا حتی مدیر بودن، و از شدت استیصال، به خاطر نداشتن توانایی برای انجام مسئولیتی که به عهده گرفتن ، گریه میکردن. بعد همکارشون، که همیشه هم یه اقاس، میومد و کار ناتمام اون خانم رو انجام میداد.

این مساله اونجایی جالبترمیشه، که حتی وقتی یه خانم جرمی مرتکب میشه، البته بیشتر قتل، مجازات اعدامی رو که ممکنه دادگاه براشون در نظر بگیره رو، یه جور اجحاف در حق اون خانم جنایتکار میدونن. مساله رو به مطبوعات میکشن. امضا جمع میکنن، که مثلا چی شده؟ یه خانم زده یکی رو کشته، ولی چون قاتل خانمه، اگر اعدام بشه، حقوق زنان پایمال شده. در این یکی دو سال اخیر حداقل خودم سه موردش رو پیگیری کردم. اما اگر روزی هزار تا مرد هم اعدام بشه، کسی ککش نمیگزه.

و جالبه که در مناسبات اجتماعی هم،متاسفانه این مساله جاافتاده و خانمها خودشون رو دارای یک حق مسلم و برتری نسبت به اقایون میدونن.. در صورتیکه حالا که خانمها قراره پابه پای اقایون در اجتماع حضور داشته باشند، قواعد بازی هم باید تغییر کنه. نباید هیچ رانتی وجود داشته باشه. در شرایط مساوی، باید تواناییها محک بخوره.نه اینکه بیایم و خانمها رو در یک شرایط گلخانه ای وارد جامعه کنیم و خیلی از واقعیتهایی رو که اقایون باهاشون طرف هستن، از محیط اونها حذف کنیم به این دلیل که میخوایم به حقوق زنان احترام بذاریم

علی ایحال، اقای محترم، بر خانمها حرجی نیست که بخوان از حق خودشون دفاع کنن. اما، شمایی که برای جاکردن خودت تو دل دوستت یا نامزدت یا همسرت یا... دم از حقوق بانوان میزنی، باید بدونی که چی داری میگی و این حرفی که از این و اون شنیدی، از کجا میاد  و به کجا ختم خواهد شد.

یه جایی بودم و چند تا خانم داشتن در مورد همین مساله ی حقوق زنان صحبت میکردن. من هم وقتی نظرم رو در مورد لزوم تساوی ی شرایط گفتم، همه ی خانم ها مخالفت کردن که به خاطر ظرافت خانمها و شرایط جسمانی ی ضعیفتری که دارن، باید یک سری اوانسها بهشون داده بشه.و در جواب من که گفتم با اینهمه ظرافت و لطافت! لزومی هم نیست که خانمها بخوان با اقایون رقابت کنن، همه متفق بودن که خانمها تواناییشون بیشتر از اقایونه!!!

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 4 اسفند1386 ساعت | لینک ثابت

موهاش رو دم اسبی بسته بود. موهای جوگندمی ی خیلی صاف. با یه صورت استخونی و چشمای نافذی که حس میکردم داره روحم رو مبیبینه.گفتم:

- اقا مثلا همین دانشجوها.

گفت:

-کدوم دانشجوها؟

گفتم:

-همین ها که به علتهای مختلف تو دانشگاه های مختلف دستگیر شدن.

سرش رو چرخوند طرفم و گفت:

- خب؟

نگاش کردم و گفتم

- هنوز خیلی هاشون گوشه ی زندونن. معلوم نیست که چه خوابی واسشون دیدن. مگه یه دانشجو چی میخواد؟

با اخم نگاهم کرد و سر تکون داد و گفت:

ـاشتباه ،اشتباه، جوونی نمیفهمی.

بعد ادام رو در اورد و دهنش رو کج کردو گفت:

ـ دانشجو ،دانشجو...

نمیدونستم بخندم یا عصبانی بشم. با خنده گفتم:

ـ حاج اقا از شما بعیده، حالتون خوب بود که ، چتون شد یه دفعه؟

خندید و گفت:

- اعصاب ادم رو خرد میکنید شما جوونا. نمیدونم کی میخواید بفهمید. بابا، نباید بچسبید به یه مشت اسم. جریان مهمه و فکری که اون جریان رو ایجاد میکنه. اینکه فقط دنبال اسم ها باشید اخرش این میشه که یادتون میره حرفتون چی بوده و خواستتون میشه مثلا ازادی ی دانشجو.

پاکت سیگارش رو از روی داشبور برداشت و یه نخ از توش دراورد و پاکت رو دوباره انداخت سر جاش.

-گور پدر اون دانشجو...

کبریت رو از برداشت و سیگارش رو روشن کرد .

دانشجو که نیستی؟

خندیدم.

 دستش که سیگار رو گرفته بود رو تکون داد و گفت

-شما هم مثل پسر من ، اما هرکی هر چی میخواد باید تاوانش رو بده. دانشجو من نمیدونم چی میخواد، ازادی میخواد، دلش میخواد داد بزنه، هر کوفت و زهر مار دیگه ای که میخواد، چشمش کور دندش هم نرم، هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. بعضی چیزها هم قیمتشون کم نیست. زندان داره، تازه الان که خوبه.

پاکت سیگارش رو دوباره از رو ی داشبرد برداشت و گرفت طرفم. گفتم

-نه، مرسی، ترک کردم.

پاکت رو انداخت سر جاش و گفت

- خوشم اومد، اما نگو ترک کردم بگو سیگاری نیستم. چی میگفتم؟ ها، ما فکر میکنی زمان انقلاب کم زندانی داشتیم، اون موقع شکنجه میکردن. شکنجه گرای ساواک میرفتن اسرائیل دوره میدیدن. مگه ما اون موقع فقط این بوده که بیایم تو خیابون داد بزنیم  ما شاه نمیخوام شاه هم بذاره بره؟ کشته دادیم. کم نه، خیلی.

گفتم

-والله چه عرض کنم...

دود سیگار رو بیرون داد و گفت

- باز میگه چه عرض کنم. چی میتونی بگی؟ فقط بگو چشم! بگو گل میگی ، بذار روشنت کنم. ببین یه حرکت، یه جریان، یه انقلاب، بیشتر از اونکه رهبر و تئوریسین بخواد، قربانی میخواد. گوشت دم توپ میخواد. همین انقلاب خودمون، فکر میکنی اگه مردم نمیریختن بیرون خیابونا رو پر نمیکردن، امام تنها میتونست چی کار کنه؟ ها؟ بگو دیگه! امام رهبر خوب، درست، اما این رهبر خوب سرباز نمیخواد؟ امام میگفت سربازای من تو گهواره هستن. راست میگفت. مرد بود.

گفتم

-خب، این دانشجو،این قربانی،این گوشت دم توپ...

بادست حرفم رو قطع کرد و گفت

- باریکلا، حالا  فهمیدی من چی میگم. برای اینکه اینا به هدف برسن،هدفشون هرچی که هست، من نمیدونم، باید یه عده زندان برن، سختی بکشن، حالا شما به من میگی دانشجو زندانیه،من میگم برادر من ،پدر من ، عزیز من، راه پیروزی از همین زندانها میگذره. راستی تو کجا میخواستی پیاده شی؟

ـچهار راه قبلی... حالا هرجا نگهدارید پیاده میشم.

- نه ،بذار دور میزنم.

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت | لینک ثابت

نشستیم تو تاکسی. راننده یه مرد سی و پنج شش ساله به نظر میومد.پیراهن قرمز و صورت تراشیدش، شب تاسوعایی خیلی تو چشم میزد. رادیو روشن بود و داشت یه نمایش رادیویی در مورد وقایع عاشورا پخش میکرد. نمایش به اونجا رسیده بود که شمر برای حضرت عباس و برادراش امان نامه اورده بود. راننده جفت دستش رو کوبید روی فرمون و گفت(( اقا نوکرتم، اما میزدی همونجا ک.ن مونش رو پاره میکردی ولدالزنا رو)).صداش لرزید و من درخشش اشک رو تو چشماش دیدم.

                         

سالهای قبل هم میومد هیات. اما تا سخنرانی تموم میشد و نوبت روضه و سینه زنی میشد، پا میشد میرفت بیرون. اهل گریه زاری و سینه زنی نبود. امسال خیلی اتفاقی و از سر کنجکاوی، یه روز صبح پا شد رفت مجلس یکی از این مداحهای معروف. فقط میخواست بره ببینه مجلسش چه جوریه. نمیدونم چه اتفاقی افتاد  که شد پای ثابت مراسم هر روز اون. شبها هم میومد هیات خودمون. حال خیلی عجیبی داشت. چه گریه ای میکرد و چه سینه ی جانانه ای میزد. امسال میوندار هیات بود.

 

من اصلا ادم مذهبی و مومنی نیستم. افتخار نمیکنم، اما تظاهر هم نمیکنم. ولی به یه چیزی ایمان دارم، نمیخوام شعار بدم ، اما مطمئنم که هر قدر کسی لاقید باشه، هر قدر نسبت به عزاداری ی ابا عبدالله بی تفاوت باشه، و هر قدر هم بخواد خودش رو از این مسائل دور بکنه، یه زمانی چه بخواد چه نخواد کشیده میشه به سمتشون. باور من اینه که دیر یا زود داره، اما سوخت و سوز نداره. من قول میدم.

 

 

نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت | لینک ثابت
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar